تبليغاتX
ای عزیز با ذکر صلوات و ذکریاحسین وارد شو

ای عزیز با ذکر صلوات و ذکریاحسین وارد شو
تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش 
قالب وبلاگ
لینک های مفید

آینه ملکوت

حضرت فاطمه

تو آمدی و به زن آبرو بخشیدی و گستره ی بی پایان از مقام یک بانو را در برابرش گشودی.

کدام زن چون تو به جهان، نور پاشید و کدام بانو هماند تو بوی خدا می داد؛ آن سان که خورشید به همه سوی، نور می پاشید و جایی از زمین را از روشنایی و گرمای خود، تهی نمی خواهد. تو نیز چنین بودی که سردی و سیاهی و تاریکی دل ها و جان ها و افق ها را بر نمی تابیدی و از جایگاه بلند خویش، به همه سوی، روشنایی و نور گسترانیدی، تا چون خورشید، گل ها و بستان ها، از نور و گرمای تو پرورش یابند و عقل ها و ذهن ها شکوفا شوند.

کیست که به دامانت بیاویزد و دستانش از مائده های آسمانی، لبریز نشود؟!

کیست که نامت را ببرد و بر نهال دلش شکوفه آرامش ننشیند، و کسیت که دریچه دلش را به سوی تو بگشاید و آکنده از عطر دلاویز وجودت نگردد؟!

بانوی هجده ساله! افسوس که واژگان، از نمایش بلندای قامتت ناتوانند، همان گونه که آینه هستی را توان تماشای چهره کاملت نبوده است.

آری! ژرفای سیمای معنوی ات را تنها در آینه ملکوت باید دید، و مقام ناپیدایت را تنها در جهانی دیگر می توان به نظاره نشست.

سلام بر تو ای «محدّثه»، ای «زهرا»، ای «زهره»، و ای آنکه تو را نتوان با کسی سنجید؛ جز آنکه بگوییم:

«فاطمه، فاطمه است.»

چیزی انگار از آیه‏های متراکم انسان ـ انسانی بزرگ، انسانی کامل ـ آنگونه در تو رسوخ کرده بود تا زمینیان «زن» را با نامی دیگر و به اسطوره‏ای دیگرگون بخوانند.

شب هنگام، که ریگ‏های بیابان، هنوز بیگناهی دخترکان زنده به گور شده را شیون می‏زدند و تاریکنای سیاهْ چادرها از بردگی مدام زن حکایت‏ها داشتند، تو چونان آیتی تابناک، از روشنای سینه انسانی کامل برآمدی تا آنچه را که زمین گم کرده بود، از نعمت راستین انسانیت در کوثر چشمان تو بیابد.

او آمده بود، تا زنگار حقارت را از روح زنان تحقیر شده بزداید. و باور انسان بودن را به آنها بچشاند. او آمده بود، تا شعر راستین حقیقت را ـ که موسیقی حیاتش در دستان زن بود، ـ بسراید. و عشق را در جامدان تقوی و پاکدامنی و ایثار به انسان بیاموزد

آری زن بودن و زیستن، زن بودن در شمار آمدن، زن بودن و حرف زدن و محبت دیدن.

زن بودن و انسان بودن، حقیقت داشت. زیرا از پشت پرده‏های رحمتِ آسمان، کوثر رحمت آمده بود، کوثر زاینده انسانیت و بزرگی.

او آمده بود، تا زنگار حقارت را از روح زنان تحقیر شده بزداید. و باور انسان بودن را به آنها بچشاند.

او آمده بود، تا شعر راستین حقیقت را ـ که موسیقی حیاتش در دستان زن بود، ـ بسراید. و عشق را در جامدان تقوی و پاکدامنی و ایثار به انسان بیاموزد.

او آمده بود، تا زن باشد و زن را آن‏گونه که هست و آن‏گونه که باید باشد، بشناساند؛ زنی که دامانش زمین رویش درخت پاک و روشن امامت باشد و از آنجا زینب برخیزد و حسین.

زنی که خود نور بود و کوثر زاینده نور!

داوود خان‏احمدی

 

بخش تاریخ و سیره معصومین تبیان

[ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ 9:8 ] [ دانشجوی حضرت رقیه(س) ]

ضرورت تهیه توشه برای سفر آخرت

ای دل غافل که مرگ را فراموش کردیم کسی که مرگ را باور کند و یقین کند دیگر دل به این دنیا نمی بندد، سرد می شود. این قدر جوش دنیا را نمی زند، این همه گناه و معصیت نمی کند که پایانش چاله قبر است.


توشه

امام علی(علیه السلام) در خطبه28 نهج البلاغه چگونه درباره لزوم تهیه توشه آخرت هشدار می دهد؟

امام علی(علیه السلام) در خطبه28 نهج البلاغه به مطلب مهمى اشاره مى کند که همه انسانها در آن شریکند و بخواهند یا نخواهند، باید به آن تن در دهند; مى فرماید:

«بدانید! فرمان کوچ، براى شما صادر شده و به زاد و توشه (این راه پرخطر)، راهنمایى شده اید»; (أَلاَ وَ إِنَّکُمْ قَدْ أُمِرْتُمْ بِالظَّعْنِ(«ظعْن» (بر وزن طعن) به معناى «کوچ کردن از مکانى به مکان دیگر» است. به همین جهت «ظعینه» به معناى «هودج» آمده است چرا که از وسایل کوچ کردن بوده است، و از آنجا که غالباً زنان بر هودج سوار مى شدند، گاهى این واژه به عنوان کنایه از زن به کار مى رود.(وَ دُلِلْتُمْ عَلَى الزَّادِ).

فرمان کوچ، همان قانون فرسودگى و مرگ است که حاکم بر زندگى همه انسانها است، کودکان رو به جوانى مى روند و جوانان رو به سوى کهولت و سرانجام، پیرى و فرسودگى و در پایان مرگ است.

این قانونى است تخلّف ناپذیر و بدون استثنا و قانونى است که احدى هر قدر قوى و نیرومند و هوشیار و آگاه باشد، قدرت مخالفت با آن را نخواهد داشت. این مسیرى است که دستِ قدرتِ آفریدگار به منظور تکامل انسانها براى آنان ترسیم کرده است.

امّا در مورد دستور به زاد و توشه، تمام انبیاى الهى بدون استثنا این دستور را از سوى خدا با خود آوردند که اى انسانها، راهى پرنشیب و فراز و پرخوف و خطر در پیش دارید;

راهى دراز و طولانى که فاصله دنیا و آخرت را در برمى گیرد و این راه را بى زاد و توشه نمى توان طى کرد و زاد و توشه این راه، چیزى جز تقوا و ایمان و عمل صالح نیست;

 «وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیْرَ الزّادِ التَّقْوى»; (و زاد و توشه برگیرید! به یقین، بهترین زاد و توشه، پرهیزکارى است).( سوره بقره: آیه 197)

در پایان این خطبه، این معلم بزرگ جهان انسانیت، در یک نتیجه گیرى کوتاه و پرمعنا، چنین مى فرماید: «حال که چنین است، در این دنیا، از این دنیا، زاد و توشه اى برگیرید که فردا بتوانید خود را با آن حفظ کنید»; (تَزَوَّدُوا فِی الدُّنْیَا مِنَ الدُّنْیَا مَا تَحْرُزُونَ(«تحرزون» از مادّه «حرز» به معناى «نگاهدارى کردن» و حرز (بر وزن حرص) به معناى محلّ مطمئنّى است که چیزى را در آن نگاهدارى مى کنند.) بِهِ أَنْفُسَکُمْ غَداً).( پیام امام علی(علیه السلام)، جلد2، ص 191)

ای دل غافل که مرگ را فراموش کردیم کسی که مرگ را باور کند و یقین کند دیگر دل به این دنیا نمی بندد، سرد می شود. این قدر جوش دنیا را نمی زند، این همه گناه و معصیت نمی کند که پایانش چاله قبر است

تهیه زاد و توشه برای سفر مرگ

یکی از چیزهایی که ما زیاد از آن غفلت داریم مسئله سفر آخرت و مرگ و قیامت است. جای اصلی را فراموش کردیم همه اش به فکر احیاء کردن دنیای زودگذری هستیم که باید بگذاریم و برویم. یاد قیامت و مرگ خیلی مهم است ما شاید موضوعی نداشته باشیم یا کم داشته باشیم که هر شب یک بزرگی آن را تذکرداده باشد.

مسئله مرگ و آمادگی برای مرگ آن قدر مهم است که مولی علی علیه السلام وقتی در کوفه بودند هر شب بعد از نماز مغرب و عشاء یاد آوری سفر آخرت می کردند. محدث قمی نقل می کند که امیرالمومنین علیه السلام «یُنَادِی فِی كُلِّ لَیْلَةٍ حِینَ یَأْخُذُ النَّاسُ مَضَاجِعَهُمْ بِصَوْتٍ یَسْمَعُهُ كَافَّةُ مَنْ فِی الْمَسْجِدِ وَ مَنْ جَاوَرَهُ مِنَ النَّاسِ» (مجلسی/ بحارالأنوار/ ج70/ ص:1) . هر شب بعد از نماز عشاء که مردم آماده رفتن به خانه و استراحت می شدند با صدای بلند نداء می دادند (صدای امیرالمومنین را تمام اهل مسجد و اطراف مسجد می شنیدند.) مردم آماده سفر آخرت بشوید زاد و توشه تهیه کنید ندای کوچیدن از این عالم داده شده است. ای دل غافل که مرگ را فراموش کردیم کسی که مرگ را باور کند و یقین کند دیگر دل به این دنیا نمی بندد، سرد می شود. این قدر جوش دنیا را نمی زند، این همه گناه و معصیت نمی کند که پایانش چاله قبر است.

یاد مرگ و توجه به سفر آخرت سازندگی عجیبی در انسان دارد. گاهی که نزدیکان آدم از دنیا می رود آدم چند روز حالش یک جوری می شود می گوید نه انگار واقعا مرگ حقیقت است من هم باید به این چاله بروم. ولی این موقت است ای کاش ما همیشه یاد مرگ باشیم توجه به سفر آخرت داشته باشیم.

گاهی بعضی ها می گویند اگر ما قیامت را، ائمه را، پیامبر را، آن دنیا را ببینیم باور می کنیم بنده پاسخ می دهم که دیدن مشکل ما را حل نمی کند چون چاله قبر را دیدیم، مردن را دیدیم، آدم هایی که مردند و در چاله قبر گذاشتیم دیدیم ولی همین مردنی که دیدیم باور نکردیم. قلب باید باور کند و به یقین برسد. قیامت و جهنم و بهشت را ندیدیم مردن را که دیدیم چاله قبر را که دیدیم ولی باور نمی کنیم.

در این دنیا، از این دنیا، زاد و توشه اى برگیرید که فردا بتوانید خود را با آن حفظ کنید»; (تَزَوَّدُوا فِی الدُّنْیَا مِنَ الدُّنْیَا مَا تَحْرُزُونَ(«تحرزون» از مادّه «حرز» به معناى «نگاهدارى کردن» و حرز (بر وزن حرص) به معناى محلّ مطمئنّى است که چیزى را در آن نگاهدارى مى کنند. بِهِ أَنْفُسَکُمْ غَداً

به یک قبرکنی گفتند چیز عجیبی ندیدی؟ گفت: چرا، عجیب ترین و شگفت انگیزترین چیزی که دیدم این است که خودم سی ساله پدر، مادر و فامیل و هم محلی هایم را به دست خودم به خاک گذاشتم، لحد چیدم، خاک ریختم، تلقین خواندم ولی باور نکردم که من هم می میرم هنوز هم حرص دنیا را می خورم جوش می زنم.

امام هفتم به چاله قبری رسیدند این جمله را فرمودند:«إِنَّ شَیْئاً هَذَا آخِرُهُ لَحَقِیقٌ أَنْ یُزْهَدَ فِی أَوَّلِهِ وَ إِنَّ شَیْئاً هَذَا أَوَّلُهُ لَحَقِیقٌ أَنْ یُخَافَ مِنْ آخِرِهِ» (شیخ حرعاملی/ وسائل الشیعة/ج16/ ص:10).دنیایی که پایان کار و آخر کارش چاله قبر است سزاوار است آدم دل از این دنیا بکند.

می گویند کدام دندان است که در دهان نیست اما کشیدنش واجب است؟ دندان طمع است که باید بکشیم دور بندازیم.

خدایا لحظه ای ما را از یاد مرگ و قیامت رهایمان نکن که سعادت دنیا و آخرت در گرو به یاد داشتن قیامت و معاد است .

فرآوری : زهرا اجلال

بخش نهج البلاغه تبیان

[ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 19:36 ] [ دانشجوی حضرت رقیه(س) ]


از امام باقر(علیه السلام) روایت شده که "هر کس هنگام خواب دچار بیم و هراس می شود وقتی وارد بستر خود شد، سوره ناس و فلق و آیة الکرسی را بخواند".


خواب

چهره ای از مرگ

«خواب» چهره ضعیفى از «مرگ» است و مرگ نمونه كاملى از «خواب». آنچه پس از تلاش و کار روزانه خستگی مان را برطرف می کند و مایه آرامش می گردد "خواب" است.

قرآن نیز به آن اشاره می کند"و جعلنا نومکم سباتا "و خواب شما را (مایه) آسایش و استراحت قرار دادیم(نبا، 9) و آن را یکی از نشانه های  قدرت الهی می داند: "وَ مِنْ ءَایَتِهِ مَنَامُكم بِالَّیْلِ وَ النهَارِ وَ ابْتِغَاؤُكُم مِّن فَضلِهِ إِنَّ فى ذَلِك لاَیَتٍ لِّقَوْمٍ یَسمَعُونَ "و یكى از آیاتش خوابیدنتان در شب و طلب روزیتان در روز است كه در این، نشانه هایی است براى مردمى كه بشنوند.(روم، 23)

تلاش و کوشش برای برطرف کردن نیازها در طول روز، با استراحت و سكون در شب جبران شده، تا خستگى روزانه برطرف گشته و تجدید قوا گردد.

در خواب اکثر فعالیت هاى جسمانى و بخش مهمى از فعالیت هاى فكرى و مغزى تعطیل است. تنها دستگاه هائى از جسم همانند قلب و ریه و بخشى از فعالیت هاى مغزى كه براى ادامه حیات لازم است به كار خود ادامه مى دهند، آن هم بسیار آرام و آهسته. امام رضا(علیه السلام) می فرمایند: "خواب شهریار مغز است و مایه قوام و نیروی بدن".

این موهبت بزرگ الهى سبب مى شود كه جسم و روح انسان تازه شود، و با خوابیدن كه یك نوع وقفه و تعطیلی كار بدن است، آرامش و رفع خستگى حاصل گردد و نشاط و نیروى تازه اى پیدا شود.

اگر خواب نبود روح و جسم انسان خیلی زود خسته مى شد و پیرى و شكستگى سریع تر به سراغ او مى آمد. به همین دلیل خوب خوابیدن راز سلامت، طول عمر و نشاط جوانى است .

خواب نوعی مرگ است که روح از جسم جدا می شود " اللَّهُ یَتَوَفى الاَنفُس حِینَ مَوْتِهَا وَ الَّتى لَمْ تَمُت فى مَنَامِهَا فَیُمْسِك الَّتى قَضى عَلَیهَا الْمَوْت وَ یُرْسِلُ الاُخْرَى إِلى أَجَلٍ مُّسمًّى إِنَّ فى ذَلِك لاَیَتٍ لِّقَوْمٍ یَتَفَكَّرُونَ"؛ خداوند ارواح را به هنگام مرگ قبض مى‏كند، و ارواحى را كه نمرده‏اند نیز به هنگام خواب مى‏گیرد؛ سپس ارواح كسانى كه فرمان مرگشان را صادر كرده نگه مى‏دارد و ارواح دیگرى را [كه باید زنده بمانند] بازمى‏گرداند تا مهلت معیّن. در این امر نشانه‏هاى روشنى است براى كسانى كه اندیشه مى‏كنند. (زمر ، 42)

از امام باقر(علیه السلام) روایت شده که هر کس هنگام خواب دچار بیم و هراس می شود وقتی وارد بستر خود شد، سوره ناس و فلق و آیة الکرسی را بخواند

نفس انسان غیر از جسم اوست. در هنگام خواب، نفس از بدن جدا مى شود و مستقل از بدن و جداى از آن زندگى مى كند.

مردن و خوابیدن، هر دو قبض روح است. مرگ قبض روحى است كه دیگر برگشتى ندارد، و خواب قبض روحى كه روح دوباره برمی گردد.

 

بهانه ای برای اندیشیدن به مرگ

شب هنگام که می خوابیم در آستانه مرگ قرار مى گیریم و بهانه ایست برای اندیشیدن به مرگ.

امام باقر (علیه السلام) فرمودند: هیچ كس به خواب نمى رود مگر آنكه نفسش به آسمان عروج مى كند و جانش در بدنش باقى مى ماند و بین نفس و جان او رابطه اى چون شعاع خورشید برقرار است، حال اگر خدا اجازه قبض ارواح را داده باشد، جان هم به سوى نفس مى رود، و اگر اجازه برگشتن روح را داده باشد، نفس به سوى روح مى رود، و این است معناى آیه "اللّه یتوفى الانفس حین موتها...."

پس «خواب» چهره ضعیفى از «مرگ» است و مرگ نمونه كاملى از «خواب». در روایات آمده هنگامی که از خواب بلند می شویم خدا را به سبب برگشت روح شکر کنیم : "اذا قمت باللیل من منامك فقل الحمد لله الذى رد على روحى لاحمده و اعبده " هنگامى كه در شب از خواب بر مى خیزى بگو حمد خدائى را كه روح مرا به من بازگرداند، تا او را حمد و سپاس گویم و عبادت كنم.

در روایتی از امیرالمومنین(علیه السلام) است که فرمودند: مسلمان، جنب نمى خوابد، و جز با طهارت به بستر نمى رود، حتى اگر آب نیافت با خاك تیمم مى كند، چون روح مؤمن در خواب به سوى خداى تعالى بالا مى رود و اگر با طهارت باشد، خدا او را مى پذیرد، و مباركش مى كند، حال اگر اجلش رسیده باشد، او را در گنجینه هاى رحمت خود جاى مى دهد و اگر نرسیده باشد، او را با امینان از ملائكه اش روانه مى كند تا او را به جسدش باز گردانند.

در خواب اکثر فعالیت هاى جسمانى و بخش مهمى از فعالیت هاى فكرى و مغزى تعطیل است. تنها دستگاه هائى از جسم همانند قلب و ریه و بخشى از فعالیت هاى مغزى كه براى ادامه حیات لازم است به كار خود ادامه مى دهند، آن هم بسیار آرام و آهسته. امام رضا(علیه السلام) می فرمایند : خواب شهریار مغز است و مایه قوام و نیروی بدن

در اسلام درباره قبل از خواب ،نوع خواب  و بیدار شدن از خواب آدابی بیان شده است. درباره آداب قبل از خواب در روایات به خوردن شام سبک، قضای حاجت، مسواک زدن، وضو گرفتن، پناه بردن به قرآن و اذکار سفارش شده است. امام صادق(علیه السلام) فرمودند: "هر کس طهارت(وضو و ...) بگیرد و سپس به بسترش رود در آن شب بستر او به منزله ی مسجد اوست و اگر یادش آید که وضو ندارد، به همان لحاف خود، هر چه باشد تیمم کند، که اگر چنین کرد پیوسته در نماز و ذکر خداوند باشد."

همچنبن از امام باقر(علیه السلام) روایت شده که "هر کس هنگام خواب دچار بیم و هراس می شود وقتی وارد بستر خود شد، سوره ناس و فلق و آیة الکرسی را بخواند".

درباره نوع خوابیدن امام علی(علیه السلام) فرمودند: " خوابیدن چهار صورت دارد: پیامبران به پشت دراز می کشند و می‌خوابند، اما چشمانشان بیدار و منتظر وحی خداوند است. مؤمن به دست راست و رو به قبله می خوابد. شاهان و شاهزادگان به دست چپ می خوابند، تا غذایی را که می خورند به هضم رسانند و ابلیس و برادران او و هر دیوانه و آفت زده‌ای، روی شکم می خوابد."

درباره بیداری نیز در آیات و روایات بسیار به تهجد و شب زنده داری توصیه شده است. خداوند به پیامبر(صلی الله علیه وآله)می گوید: "وَ مِنَ الَّیْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نَافِلَةً لَّك عَسى أَن یَبْعَثَك رَبُّك مَقَاماً محْمُوداً " و پاسى از شب را [از خواب برخیز، و] قرآن [و نماز] بخوان! این یك وظیفه اضافى براى توست؛ امید است پروردگارت تو را به مقامى در خور ستایش برانگیزد.(اسرا ،79) و در سوره مزمل می فرماید: "إِنَّ رَبَّك یَعْلَمُ أَنَّك تَقُومُ أَدْنى مِن ثُلُثىِ الَّیْلِ وَ نِصفَهُ وَ ثُلُثَهُ وَ طائفَةٌ مِّنَ الَّذِینَ مَعَك وَ ..." پروردگارت مى‏داند كه تو و گروهى از آنها كه با تو هستند نزدیك دو سوم از شب یا نصف یا ثلث آن را به پا مى‏خیزند...(مزمل ،20) زیبایی بیداری از خواب، سحرخیزی و شب زنده داری است. امام هادی(علیه السلام) فرمودند: شب زنده داری،خواب را لذت بخش تر می کند.

فاطمه خالکی

بخش قرآن تبیان

[ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 ] [ 21:35 ] [ دانشجوی حضرت رقیه(س) ]

بابا مهربان؛ پدر فراموش شده شهید/ فقر در برابر ایثار زانو زد

بابا مهربان؛ نگاههای پرمهر اما رنجورت از چه سخن می گفت، حتی دیوارهای خانه محقرت با آن سقف ترک خورده راز نگاههایت را می دانست اما کسی نخواست در این دیاری که به فراموش کردن مهربانان عادت دارد متن نگاههای تو را بخواند. شاید انتظار روزی را می کشیدی که فرزند شهیدت دست تو را بگیرد و از این دیار فراموش شده رهایت کند!
بابا مهربان شیرمردی بود که تنها نامش در لیست پرونده فرزند شهیدش قید شده و به غیر از پنج نفر از اعضای خانواده اش که در کنارش بودند، بی نام و نشان در این شهر زندگی کرد، قرار بود قصه پر رنج بابا مهربان را بازگو کنیم که خبر آمد به دیار باقی پیش فرزند شهیدش پر کشیده پس به یاد او این گزارش را می خوانیم. 

برای دیدنش بعد از کلی گشتن در کوچه پس کوچه های باریک و درهم ریخته محله وحدت در منطقه سلمان آباد از مناطق حاشیه ای و فقیر به خانه ای رسیدم که در دل دیگر خانه های قد کشیده گم شده بود، "بختیار مهربان" تنها کسی بود که باید ملاقات می کردم تا کمی از فرزند شهیدش برای ما بگوید. اما او نه قدرت حرکت داشت و نه توانایی شنیدن و حرف زدن. نگاههای پر مهر ولی رنج کشیده اش وادارمان کرد که به جای فرزندش شهیدش "قوتاز مهربان" از خود او و نامهربانیهایی که در حقش روا شد، بنویسم.

از مردی که با جسمی نحیف اندام و رنجور روی تخت آهنی زنگ خورده و کهنه در گوشه ای از اتاق کوچک با دیوارهایی که رنگ زغال به خود گرفته، افتاده بود. دانه های تسبیح روی دستان لاغر و استخوانی اش به سختی جابجا می شد، از عمق نگاهایش می شد فهمید تا کنون کمتر کسی پیدا شده که بگوید پدر حالت چطور است؟ کم و کسری نداری؟ تو که تنها پدر شهید و بقیه اعضای خانواده ات نیستی تو پدر یک ملتی چرا که شهید از آن این ملت است.

پسر دیگرش "قهرمان مهربان" به همراه زن و پنج فرزندش تنها کسانی هستند که مانند شمع به دورش می چرخند و فقر و نداری چیزی از گذشت و ایثار آنها در تیماری از پدر کم نمی کند.

قهرمان می گوید: پدرم بیشتر از پنج سال است که در اثر سکته مغزی قدرت تکلم و شنوایی خود را از دست داده حتی قدرت کوچکترین حرکتی ندارد، هر روز باید چند بار جابجایش کنم تا زخم بستر نگیرد، به خاطر اینکه در تمام ساعات شبانه روز باید مراقبش باشم، از کار بیکار شده ام و مشکل مالی ما دو چندان شده است.

تنها درآمد این خانه محقر از حقوقی ناچیزی که اداره بنیاد شهید به پدر شهید می دهد، تامین می شود. قهرمان می گوید: حقوق دریافتی نزدیک پنج میلیون ریال است که به پدر و همسر شهید به طور مشترک می رسد، بخشی از این مبلغ برای وامی که جهت معالجه پدرم گرفتم هر ماه کسر و مابقی نیز خرج دارو و وسایل مورد نیازش می شود.

خیلی از ما امروز مفهوم دیگری از خانواده شهید داریم خیلی راحت بعد از سالها پشت سرشان می گوییم "هر چه خواستند به آنها داده شده حتی بیشتر از حقشان" به خیال اینکه دیگر دینی بر گردن کسی ندارند به غیر از زخم زبان زدن کاری از دستمان بر نمی آید، اما نه اینکه اگر همین پدر شهید و پدرانی چون او نبودند و از فرزندشان نمی گذشتند، معلوم نبود چه سرنوشتی داشتیم؟
 
حمام؛ بزرگترین آرزوی خانواده شهید
 
 
عروس این خانواده و همسر قهرمان که بیشترین دغدغه زندگی اش تمیز بودن ملافه های پدر شوهر است با تمام وجود به شوهرش کمک می کند تا مبادا بابای خانه احساس تنهایی کند، تربیت فرزندان از یک طرف و رسیدگی و پرستاری از پدر شهید از طرف دیگر وظیفه او را دو چندان کرده است، اما تاکید می کند که "بیشتر از پدرم دوستش دارم و نگاه پر مهر او برای ما برکت بزرگی است".

او تنها آرزویی که دارد این است که ای کاش خانه محقرشان یک حمام داشت تا مجبور نشود به خاطر سرمای هوا و نبود جای مناسب برای شستشو به همسایگان رو بیندازد تا ملافه های پدر شوهرش را در حمام آنها تمیز کند، هر چند دیگر سرمای هوا برایش معنا ندارد و با آموزشی که در مکتب ایثار شهدا آموخته ساعتها کنار حوض حیاط زیر آب سرد رختهای چرک شده را می سابد.
 
او می گوید: تا چند ماه پیش که تخت پیدا نکرده بودیم تمام ملافه و فرش زیر پدر شوهرم کثیف می شد و مجبور بودم ساعتها برای تمیز کردنشان وقت بگذارم برای من کار کردن هیچ مشکلی ندارد ولی از اینکه  گاهی پدر شوهرم زیر دین همسایگان قرار می گیرد، ناراحت می شوم.

تخت کهنه ای که وجود آن غنیمتی برای خانواده مهربان محسوب می شود، پس از کلی رفت و آمد و التماس و خواهش به دستشان رسیده است. قهرمان می گوید: نبود تخت مناسب سبب شد کمر پدرم به علت زخم بستر سوراخ سوراخ شود، تحمل این وضیعت برایم عذاب آور بود تا اینکه بنیاد شهید این تخت را بعد از کلی گلایه و واسطه برای ما اجاره داد آن هم زیاد استاندارد نیست نداشتن حفاظ کنار تخت سبب شده پدرم در خواب چند بار به زمین بیفتد و استخوانهای دست و پایش از این حادثه آسیب جدی ببیند.

این برادر شهید برای اینکه از این اتفاق جلوگیری کند تا صبح کنار تخت پدر کشیک می دهد و هر دقیقه از عمرش را کنار او سپری می کند تا مبادا ناله ای از پدر، دل رنجورش را بیشتر آزار دهد.
 

او می گوید: "نگهداری از پدر و مادر افتخار بزرگی برای فرزندان است مادرم نیز ده سال در اثر سکته مغزی زمین گیر بود و تا آخر عمرش از او پرستاری کردم و از این بابت خیلی خوشحالم". قهرمان با غرور بارها این جملات را تکرار کرد.

حمامی به وسعت یک تشت
 
قهرمان حرفهای زیادی برای گفتن دارد او از اینکه هر روز باید پوشاک پدر زمین گیرش را عوض کند و هفته ای یکبار روی بخاری آب گرم کند و پدرش را داخل تشت حمام کند، ابایی  ندارد. وی اضافه می کند ای کاش درآمدش به اندازه ای بود که می توانست برای خانه حمام بسازد تا حین حمام، پدرش اذیت نشود و یا اینکه تخت و ملافه هایی تهیه می کرد تا پدرش کمتر دچار زخم بستر می شد.

بنیاد شهید حق پرستاری نمی دهد

از او درباره حق پرستاری که به  پدر و مادران شهید بیمار و ایثارگران بالای 70 درصد تعلق دارد، می پرسم؛ جوابش گلایه است: برای دریافت حق پرستاری چند بار به بنیاد شهید مراجعه کردم ولی فایده ای نداشت، می گویند چون حقوق می گیرد این قانون شامل او نمی شود، ولی کسی نمی پرسد این چند هزار ریال چه دردی از پدرم را درمان می کند، تنها برای خرید پوشاک اش در هر ماه چند صد هزار ریال باید خرج کرد از آن گذشته گاه برای خرید یک شربت سینه چهار هزار تومانی از دیگران قرض می گیرم تا پدرم شبها با آرامش بخوابد.
 
این برادر شهید انتظاری از هیچ کس و از هیچ مسئولی ندارد، اما با انتقاد می خواهد حداقل کسانی که در سالهای اخیر به اسم دیدار از خانواده شهدا به خانه شان آمده اند واقعا شنونده درد و مشکلات آنها باشند.

دیدار مسئولان در حد شعار است

قهرمان می گوید: از بیناد شهید و سپاه دو بار برای دیدار از پدرم آمدند و هر بار دلمان روشن شد که حداقل بخشی از مشکلات پدرم به زودی حل خواهد شد ولی هیچکدام از قولهایی که داده اند تاکنون عملی نشده است.
 

وظیفه و عمل به آن رسالتی است که بر عهده هر یک از ما گذاشته شده است، حال اگر این وظیفه در قبال خانواده شهدا باشد بسی سنگین تر است در مقابل این خواسته قهرمان حرفی برای گفتن پیدا نکردم او حق داشت؛ از حرف تا عمل فاصله است وقتی می گوییم به خانواده شهدا مدیونیم چند بار از خود پرسیده ایم مدیون یعنی چه؟ یعنی اینکه روبرگرداندن و چشم بستن و فراموش کردن، یعنی بی تفاوتی در قبال کسانی که به فرزند خود درس ایثار و شهادت آموختند و راهی جبهه کردند و سالهاست بعد از شهادت فرزندش صبر پیشه کرده و هیچ انتظاری از دیگران ندارند؟

مدیون یعنی اینکه هر سال به مناسبتهای مختلف دیدار از خانواده شهدا را جزو برنامه های خود قرار دهیم تا آخر سال پرونده عملکرد و بیلان کاری سنگین تری ارائه دهیم؟

برای قهرمان دیدن چهره رضایت بخش پدر مهمتر از نیازهای همسر و فرزدان است، خرید گوشت و دیگر مایحتاج ضروری در خانه آنها به رویایی تبدیل شده و اگر مقداری پول به دست آورد سعی می کند غذایی که برای پدرش مناسب باشد، تهیه کند.

خانواده شهدا انتظاری از دیگران ندارند

قهرمان می گوید: دیگران فکر می کنند که خانواده شهید از زندگی آنچنانی برخوردار هستند و پول بیت المال به آنها می رسد در حالیکه این طور نیست، چراکه اگر چنین بود سقف خانه را آسفالت می کردم تا آب سرمان چکه نکند، خانواده شهدا هیچ انتظاری از دیگران ندارند یک دیدار خشک و خالی نیز ما را خوشحال می کند.

وی صحبتهای خود را تنها یک درد و دل می داند و اعتقاد دارد زندگی خانواده های شهدا با پستی و بلندیهای زیادی همراه است و همه این گرفتاریها یک صدم ایثارگریهای شهدا در جبهه ها نیست.

برادر شهید قوتاز مهربان اضافه می کند: ما یاد گرفته ایم از خدا طلب صبر کنیم تا در آخرت شرمنده شهدا نشویم، از خدا می خواهم گناهان ما را به خاطر برادر و پدرم ببخشد و ما را گرفتار بلاهای بزرگ نکند.
 
تکلیفی که ادا نمی شود

وقتی سخن از شهید به میان می آید خود به خود از خود گذشتگی و ایثار ذهنمان را پر می کند، شهدا رفته اند و جای خالی ایثار و  از خود گذشتگی آنها را خانواده هایشان نثار جامعه می کنند و الگویی برای سایر افراد هستند.
 

اما ما در مقابل این همه ایثار چه کرده ایم روزی می رسد که باید چراغ به دست به دنبال یافتن نشانی از پدران و مادران شهدا باشیم. هر روز شاهد از دست دادن این یادگاران که حضرت امام (ره) از آنها به عنوان ذخایر انقلاب یاد کرده اند، هستیم. همین چند وقت پیش، پدر شهید حسین گنجگاهی، پدر شهید جهانگیرزاده و مادر شهید جعفرخراسانی از بین ما رفتند و بعد از رفتن آنها تازه متوجه می شویم که چه ذخایری را در حال از دست دادن هستیم.
 
خیلی از آنها در قربت و تنهایی به دیار باقی می روند و همچنان  بی خبر می مانیم. و بعد از آن جز تسلیت چیزی برای گفتن نداریم حتی کلمه ای از اینکه آنها و فرزند شهیدشان چه کسانی بودند سخنی به میان نمی آید.

تا کنون چند بار حسرت دیدار و گفتگو با یک پدر و مادر شهید و یا یک جانباز قطع نخاع را همچون ورزشکاران و یا یک چهره سینمایی داشته ایم؟ کدام مسئول در عمل این حرف را "همه ما مدیون خون شهدا هستیم" که بارها پشت تریبون تکرار می شود، در عمل نشان داده است تا خانواده شهیدی همچون مهربان کمتر با سختیهای زندگی دست و پنجه نرم کنند.

به گفته مسئولان بنیاد شهید، استان اردبیل سه هزار و 400 شهید دارد، خیلی از پدران آنها تاکنون به دیار باقی شتافته اند و اگر اندکی بگذرد باقی این پدران نیز به فرزندان شهیدشان خواهند پیوست تا زحمت را از دوش مسئولان بی عمل کم کنند .
 

منبع: وبلاگ حیدریم به نقل از مهر

[ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 21:45 ] [ دانشجوی حضرت رقیه(س) ]

چرا در این دیار کسی یادی از رضا برجی نمی کند؟+عکس

او مردی است که صدای شاتر دوربینش در میان صدای توپ و تفنگ 14 جنگ بین الملی دهه های 60 و 70 و 80 قطع نشد.

مردی که از جنس عافیت طلبی های هنرمندان این زمانه نیست .

هنرش همراه با خبرنگاری، او را در بین خبرنگاران بحران رکورد دار حضور در جنگ کرده است.

نویسنده: معین احمدیان

اگه برنامه هفت دیشب را دیده باشید در آن از بازیگر جوان رضا داوودنژاد یاد شد و بینندگان رسانه ملی جمهوری اسلامی ایران از جزئیات مریضی او در غالب عیادتی که رضا عطاران از این بازیگر انجام داد مطلع شدند و چه کار خوب وپسندیده ای اما ....

اما چه شد که در این برنامه و برنامه های وقت پر کنی صدا وسیمای جمهوری اسلامی ایران یادی از رضا برجی عکاس ومستند ساز دفاع مقدس و روایت فتح نشد عکاسی که در به تصویر کشیدن حساس ترین لحظات تاریخی مردم این سرزمین و فریاد مظلومان این کره خاکی سلاح دوربین را بر زمین نگذاشت .

هنرمندی که از نوزده سالگي عکاسي را در جبهه ها آغاز کرد. او که از اواخر سال 1365 به گروه "روايت فتح" پيوست، يکي از اعضاي ثابت اين گروه شد و در ثبت تصويرهاي جنگي و پشت جبهه در مجموعه ماندگار روايت فتح نقش فعالي داشت. در طول همين سال ها در جريان يکي از بمباران هاي شيميايي دشمن بود که آسيب ديد و زخم هاي اين آسيب، هنوز بر جسم و جان او ست آنچنان که نياز به مداواهاي مداوم و دشوار دارد. چندي پيش تاثير مواد شيميايي بر خونش کار برجي را بار ديگر به بيمارستان کشاند .

او مردی است که صدای شاتر دوربینش در میان صدای توپ و تفنگ 14 جنگ بین الملی دهه های 60 و 70 و 80 قطع نشد .
مردی که از جنس عافیت طلبی های هنرمندان این زمانه نیست . هنرش همراه با خبرنگاری، او را در بین خبر نگاران بحران رکورد دار حضور در جنگ کرده است.
جنگ هاي ايران و عراق، افغانستان، تاجيکستان، کشمير هند و پاکستان، قره باغ، چچن، بوسني،کوزوو، لبنان، سومالي، سودان ، غزه و جنگ هاي خليج فارس از جنگ هايي هستند که برجي در آن ها حضور داشته است.

تنها ۶ خبرنگار در دنيا هستند که ملامحمد عمر، رهبر طالبان افغانستان را از نزديک ديده اند ولي فقط شايد يک خبرنگار در دنيا وجود داشته باشد که سه هفته با اسامه بن لادن، رهبر گروه القاعده زندگي کرده باشد و او کسي نيست غير از رضا برجي .

مردی که همراه شهید آوینی در جبهه بوسنی و هرزوگوین و به ثبت روایت تصویری این جنگ و نسل کشی مسلمانان پرداخت. او در باره جنگ بوسنی این چنین روایت می کند که : سلاح من در زمان جنگ بوسنی دوربینم بودکه بتوانم سندهایی از فجایع را برای تاریخ ارائه نمایم.

*گوشه ای از افتخارات این بزرگ مرد عکاسی جنگ:


فعالیت در زمینه عكاسي و فيلم 11 جنگ در دهه هاي 60 و 70 و 80
شركت در 15 نمايشگاه انفرادي در ايران
شركت در نمايشگاههاي انفرادي در لبنان، سوريه، پاكستان، آلمان و ايتاليا
عكاسي در 75 كشور جهان
تهيه كننده، كارگردان و تصويربردار 15 سريال مستند
جايزه بهترين كارگرداني فيلم مستند و جنگ در سومين جشنواره فيلم سيما

عیادت تنهایی رضا برجی به روایت تصویر

 

منبع: سایت آوینی
[ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 21:41 ] [ دانشجوی حضرت رقیه(س) ]

شهادت حضرت زهرا را به تمام شیعیان

 

جهان تسلیت می گویم.

[ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 11:55 ] [ دانشجوی حضرت رقیه(س) ]


حاج آقا قرائتی تعریف می‏كرد: در ستاد نماز گفتیم، آقازاده‌ها، دخترخانم‌ها، شیرین‌ترین نمازی که خواندید، برای ما بنویسید. یک دختر یازده ساله یک نامه نوشت، همه ما بُهتمان زد، دختر یازده ساله، ما ریش‌سفیدها را به تواضع و کرنش واداشت.


کودک و نماز خوان

نوشت که ستاد اقامه نماز، شیرین‌ترین نمازی که خواندم این است كه:

در اتوبوس داشتم می‌رفتم یک مرتبه دیدم خورشید دارد غروب می‌کند. یادم آمد نماز نخواندم، به بابایم گفتم: نماز نخواندم، گفت: خوب باید بخوانی، اما حالا که اینجا توی جاده است و بیابان، گفت: برویم به راننده بگوییم نگه‌دار. پدر گفت: راننده كه بخاطر یک دختر بچه نگه نمی‌دارد، گفتم: التماسش می‌کنیم. گفت: نگه نمی‌دارد. گفتم: تو به او بگو. گفت: گفتم كه نگه نمی‌دارد، بنشین. حالا بعداً قضا می‌کنی. دختر دید خورشید غروب نکرده است و گفت بابا خواهش می‌کنم، پدر عصبانی شد، اما دختر گفت: پدر، امروز اجازه بده من تصمیم بگیرم.

می‌گفت ساکی داشتیم، زیپ ساک را باز کرد، یک شیشه آب درآورد. زیرِ صندلی اتوبوس هم یک سطل بود، آن سطل را هم آورد بیرون. دستِ کوچولو، شیشه کوچولو، سطل کوچولو. شروع کرد وسط اتوبوس وضو گرفت. قرآن یک آیه دارد می‌گوید: کسانی که برای خدا حرکت کنند مهرش را در دلها می‌گذاریم به شرطی که اخلاص داشته باشد، نخواسته باشد خودنمایی کند، شیرین‌کاری کند، واقعا دلش برای نماز بسوزد، پُز نمی‌خواهد بدهد. «إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا» مریم/96 یعنی کسی که ایمان دارد، «وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ» کارهایش هم صالح است، کسی که ایمان دارد، کارش هم شایسته است، «سَیَجْعَلُ لَهُمْ الرَّحْمَانُ وُدًّا»، «وُدّ» یعنی مودت، مودتش را در دلها می‌گذاریم.

لازم نیست امام فقط امام خمینی باشد. منِ، بچه یازده ساله هم می‌توانم در فضای خودم امام باشم.

شاگرد شوفر نگاه کرد و دید كه دختربچه وسط اتوبوس نشسته و دارد وضو می‌گیرد، پرسید: دختر چه می‌کنی؟ گفت: آقا من وضو می‌گیرم، ولی سعی می‌کنم آب به كف اتوبوس نچکد. بعدش هم می‌خواهم روی صندلی، نشسته نماز بخوانم. شاگرد شوفر یک كمی نگاهش کرد و چیزی به او نگفت. به راننده گفت: عباس آقا، ببین این دختر بچه دارد وضو می‌گیرد.

عبادت

راننده هم همین‌طور که جاده را می‌دید، در آینه هم دختر را می‌دید. مدام جاده را می‌دید، آینه را می‌دید، جاده را می‌دید، آینه را می‌دید. مهر دختر در دل راننده هم نشست. راننده گفت: دختر عزیزم، می‌خواهی نماز بخوانی؟ صبر كن، من می‌ایستم. ماشین را کشید کنار جاده و گفت: نمازت را بخوان دخترم، آفرین.

چه شوفرهای خوبی داریم، البته شوفر بد هم داریم که هرچه می‌گویی: وایسا، گوش نمی‏دهد. او برای یک سیخ کباب می‌ایستد، اما برای نماز جامعه نمی‌ایستد. در هر قشری همه رقم آدمی هست.

دختر می‌گفت: وقتی اتوبوس ایستاد، من پیاده شدم و شروع کردم به نماز خواندن. یک مرتبه اتوبوسی‌ها نگاهش کردند. یكی گفت: من هم نخواندم، دیگری گفت: من هم نخواندم.شخص دیگری هم گفت: ببینید چه دختر باهمتی است، چه غیرتی، چه همتی، چه اراده‌ای، چه صلابتی، آفرین، همین دختر روز قیامت، حجت است. خواهند گفت: این دختر اراده کرد، ماشین ایستاد. یکی یکی آنهایی هم که نماز نخوانده بودند، ایستادند به نماز. دختر می‏گفت: یک مرتبه دیدم پشت سرم یک عده دارند نماز می‌خوانند. می‏گفت: شیرین‌ترین نماز من این بود که دیدم، لازم نیست امام فقط امام خمینی باشد. منِ، بچه یازده ساله هم می‌توانم در فضای خودم امام باشم.


باشگاه كاربران تبیان – ارسالی از: valayat

برگرفته از انجمن: امر به معروف و نهی از منکر

[ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ] [ 17:49 ] [ دانشجوی حضرت رقیه(س) ]
بلند بخوان؛ درشت بنويس؛ آويزه ي گوشت کن که : «تقوا» آن نيست؛ که با يک «تق»، وا برود ...
[ چهارشنبه سی ام فروردین 1391 ] [ 18:15 ] [ دانشجوی حضرت رقیه(س) ]
داستان از فضايل مصائب و كرامات فاطمه زهرا (س)

عباس عزيزى

- فهرست -


فهرست مطالب
فصل اول : فضايل و كمالات فاطمه زهرا سلام الله عليها
الف : تولد فاطمه زهرا (سلام الله عليها)
ب : نام ، كنيه و القاب فاطمه زهرا (سلام الله عليها)
ج : خصايص فاطمه زهرا (سلام الله عليها)
د: رابطه پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) با فاطمه زهرا(سلام الله عليها)
ه : رابطه فاطمه زهرا(سلام الله عليها) با پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم )
و: ازدواج فاطمه زهرا (سلام الله عليها)
ز: رفتار فاطمه زهرا(سلام الله عليها) با شوهر
ح : فاطمه زهرا(سلام الله عليها) و تربيت فرزندان
ط: اخلاق فاطمه زهرا(سلام الله عليها)
ى : نماز و عبادت فاطمه زهرا(سلام الله عليها)
فصل دوم : مصائب فاطمه زهرا سلام الله عليها
الف : سوگوارى فاطمه (سلام الله عليها) براى امام حسين (عليه السلام)
ب :فاطمه زهرا (سلام الله عليها) در سوگ مادر و پدر
ج :فاطمه زهرا(سلام الله عليها) در سوگ پدر
د :مصايب فاطمه زهرا(سلام الله عليها) پس از رحلت پدر
ه : مصايب غصب فدك
و:فاطمه زهرا(سلام الله عليها) در بستر بيمارى
ز:شهادت فاطمه زهرا(سلام الله عليها)
فصل سوم : معجزان و كرامات فاطمه زهرا سلام الله عليها
الف : معجزاتى از فاطمه زهرا(سلام الله عليها)
ب : كراماتى از فاطمه زهرا(سلام الله عليها)

 

http://www.islamicecenter.com/ketaabkhaaneh/FAATEMEH_ZAHRAA/360_daastaan_faatemeh_zahraa_azizi_fehrest.html

[ چهارشنبه سی ام فروردین 1391 ] [ 18:1 ] [ دانشجوی حضرت رقیه(س) ]

دکتر کم‌وزن بود، ولی انرژی زیادی داشت. به شوخی می‌گفتم دکتر مثل مورچه است و می‌تواند پنج برابر وزن خودش را بلند کند.

 

به گزارش مشرق، شهید شهریاری را قبل از شهادتش عده ای خیلی خوب می شناختند. عده ای خیلی خوب می دانستند غنی سازی ۲۰ درصد اورانیوم و بسیاری پیشرفت های علمی ایران در علوم هسته ای مدیون تلاشهای اوست و اگر نباشد، از سرعت این پیشرفت ها کاسته خواهد شد.

 

این دسته که طیف گسترده ای هستند. از نخست وزیر اسراییل و روسای موساد و سیا، تا موتور سوار مزدوری که بمب را به بدنه خودروی شهید شهریاری چسباند.

 

همان ها که گفتند ترور شهید شهریاری اقدامی غیر جنگی برای توقف پیشرفت ایران بوده است؛ همان هایی که پس از شنیدن خبر ترور شهریاری، نفس راحتی کشیدند.

 

دسته دیگری هم بودند که وقتی خبر شهادت شهریاری را شنیدند نفس در سینه هایشان حبس شد و در سینه ماند تا بغضهاشان بترکد و همراه با سیل اشک جاری شود.اینها هم شهریاری را خوب می شناختند.

 

دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی پس از شهادت این استاد گرانقدر خاطراتی از این شهید را گردآوری نموده که در ادامه بخش هایی از خاطرات شهید دکتر مجید شهریاری از نظرتان می گذرد.

 

این خاطرات روایت های دست دوم است برای دسته سومی که شهریاری را با شهادتش شناختند.

 

 

 

*** دکتر برایمان تعریف کرده بود که کلاس اول یا دوم دبستان که بوده، موقع املا نوشتن یکی از همکلاسی ها از روی دست دکتر تقلب می کرده. دکتر می گفت لجم در می آمد که چرا کسی که درسش که درسش خوب نیست نمره اش اندازه من شود؟ گفت عمدا بعضی کلمات را غلط نوشتم تا او هم غلط بنویسد. خودم هم که قبل از اینکه دفترم را به معلم بدهم، سریع غلط ها را پاک کردم./شاگرد شهید

 

*** دکتر می گفت معلم های دوره دبیرستان که پدرم را می دیدند به پدرم می گفتند این خیلی درسش خوبه. ان شاالله استاد میشه. پدر هم جواب می داد که مجید! عمراً استاد دانشگاه بشه!اینقدر شیطونه که نمیشه./شاگرد شهید

 

***دکتر خودش تعریف کرد که معلم دوره دبستانمان، برای بچه های کلاس چهارم مسئله ای طرح کرد که نتوانستند حل کنند.معلم به آنها گفت اگر نتوانید این مسئله را حل کنید، از کلاس پایین یک نفر را می آورم تا حل کند. بچه ها حل نکردند و معلم من را برد تا مسئله آنها را حل کنم. خیلی ریزاندام بودم و بر عکس من، آن پسری که قرار بود مسئله را حل کند، هیکل درشتی داشت. معلم من را روی دوشش گذاشت تا دستم به تخته برسد و بتوانم مسئله را حل کنم. در حالی که مسئله را حل می کردم به این فکر می کردم بعد از کلاس با آن پسر درشت هیکل چه کنم؟/شاگرد شهید

 

***در مقطعی برای امرار معاش برای دانش آموزان دبیرستانی تدریس خصوصی داشت، اما رها کرد. گفتم چرا رها کردی؟ گفت بعضی خانواده ها آداب شرعی را رعایت نمی کنند. بعد خاطره ای تعریف کرد.گفت آخرین روزی که بای تدریس رفتم مادر نوجوانی که به او درس می دادم بدحجاب بود. مدتی پشت در ایستادم تا خودش را بپوشاند، اما بی تفاوت بود. گفتم لااقل یک چادر بیاورید، من خودم را بپوشانم! از همان جا برگشتم./دوست دوران دانشجویی

 

*** به خاطر کمبود روحانی پیشنماز خوابگاه هر از گاهی تغییر میکرد، این امر برای ما در اقتداء به افراد مختلف مشکل ایجاد میکرد. یکی از ملاک‌های ما در اقتداء به افراد این بود که آقا مجید به ایشان اقتداء کرده باشد. /دوست شهید

 

*** سال ۷۷، ۷۸ بحث‌های پلورالیسم دینی مطرح بود آن ایام بحث‌های آقای جوادی آملی را دنبال می‌کردیم، ایشان در بحث از کثرت به وحدت رسیدن عالم امکان تأکیدی داشتند. این بحث‌های در دوران اصلاحات در ذهن ما چرخ می‌خورد. یک بار سر کلاس دکتر بودم ایشان فرمول جاذبه بین دو بار الکتریکی یا فرمول رابطه بین دو جرم را استفاده کرد، بعد فرمول‌های مشابه را کنار هم چید و خیلی قشنگ گفت وحدت را می‌بینید؟ در آن فضا برای ما خیلی جالب بود. آن زمان در ذهنم این بحث را به صحبت‌های آقای جوادی آملی شباهت دادم. بعد از همسرشان شنیدم که دکتر بحث‌های فلسفی و عرفانی آقای جوادی آملی را دنبال می‌کردند. آن موقع نمی‌دانستم./شاگرد شهید

 

*** رفتار دکتر به گونه‌ای بود که آدم‌ها را به مسائلی راغب می‌کرد. خیلی از دختران دانشجو که هنگام ورود به دانشگاه با مانتو بودند بعد از یکی دو سال که با ایشان یا دکتر عباسی آشنا می‌شدند چادری می‌شدند./شاگرد شهید

 

*** اگر به خانه ما زنگ بزنید روی پیغام‌گیر صدای مجید را می‌شنوید که می‌گوید پیغام بگذارید، یادگار نگه داشته‌ام. پریشب که ما نبودیم مادر دکتر زنگ زده بود صدای مجید را که شنیده بود گریه‌اش گرفته بود. ادامه پیغام حاج خانم ضبط شده، گفته بود سلام عزیزم می‌خواستم صدای بچه‌ها را بشنوم، با زبان ترکی گفته فدای صدایت بشوم، دیشب زنگ زدم به حاج خانم بغض کرد، گفتم پیغامتان را گرفتم. گفت صدای مجید را شنیدم. گفتم صدا را برای شما نگه‌داشته‌ام. هروقت دلتان تنگ شد به شماره ما زنگ بزن. هفت تا زنگ که بخورد مجید حرف می‌زند./همسر شهید

 

*** عادت به ترتیل داشت. انصافاً صدای قشنگی داشت. یکی از دوستان صوت ترتیلش را ضبط کرده. الآن در موبایل دخترم هست. به سبک استاد پرهیزگار می‌خواند. با حافظ عجین بود. از خواندن دیوان حافظ لذت می‌برد. وقتی حافظ می‌خواند، اشک روی گونه‌هایش روان بود. بعضی وقت‌ها دلش می‌خواست خانمش را هم شریک کند. می‌آمد آشپزخانه، میگفت عزیز؛ ببین چه گفته، شروع می‌کرد به خواندن من هم ظرف می‌شستم. طوری رفتار می‌کردم که یعنی گوشم با تو است. قابلمه را زمین گذاشتم و نشستم؛ گفتم بخوان. این یک بیتش را دوباره بخوان. می‌خواستم به او نشان دهم که من هم در این حال هستم. خیلی با توجه به او گوش دادم. شاید احساس می‌کرد که من هم یک ذره می‌فهمم. خوشحال می‌شد. همیشه به خدا می‌گفتم چه شد که مجید را سر راه من قرار دادی./همسر شهید

 

*** می‌خواستیم بین دو رشته امتحان دهیم. برای این کار حتماً باید درس ترمودینامیک را پاس می‌کردیم. همراه مجید از یکی از دوستان خواستیم که درس ترمودینامیک را به ما درس دهد. قبول کرد و سه روز به ما درس داد. بعد از امتحان، نمره مجید چهار نمره بیشتر از آن دوستی بود که به ما درس داد. او به شوخی به مجید گفت اینها را من به تو یاد دادم! چطور بیشتر شدی؟! /دوست دوران دانشجویی شهید

 

*** یک مقطعی احساس کردیم بین اساتید تضادها و دسته‌بندی‌هایی وجود دارد. معمولاً چنین گروه‌بندی‌هایی در دانشکده‌های مختلف وجود دارد؛ اما احساس کردیم این تیپ اساتید را در دانشکده زیاد تحویل نمی‌گیرند. دکتر شهریاری و دوستانش می‌خواستند دانشکده فیزیک تبدیل به دانشکده مهندسی هسته‌ای شود، اما جبهه مقابلشان در برابر این کار مقاومت می‌کرد. طیف دکتر شهریاری و دوستانش حزب‌اللهی بودند. طرف مقابلشان هم در ظاهر مذهبی بود؛ اما به راحتی درباره دیگران حرف و تهمت می‌زدند. اما دکتر شهریاری و دوستانش حتی اجازه نمی‌دادند سر کلاس‌هایشان از اختلافات صحبت کنیم. منش و اخلاقشان این بود./شاگرد شهید

 

*** سال ۶۴ یا ۶۵ تصمیم گرفتم از جبهه برگردم و بعد از گذراندن چند واحد درسی دوباره برگردم. رفتم پیش دکتر، گفتم بعضی از درس‌ها پیش‌نیاز دارد و من نمی‌توانم آنها را بخوانم. بعد گفتم که خوش به حال شما. دکتر گفت خوش به حال ما نه! بلکه خوش به حال شما. گفتم چرا؟ گفت که شما در جبهه چیزهایی به دست آوردید که ما هرچه درس بخوانیم یا درس بدهیم، نمی‌توانیم به آنها برسیم. ایام جنگ عده‌ای به سمت شهادت می‌رفتند؛ اما دکتر خودش زمینه‌های فراهم کرد تا شهادت سراغش بیاید. البته دکتر دو نوبت جبهه رفته بود؛ در عملیات مرصاد هم بود./دوست دوران دانشجویی شهید

 

*** در سال ۶۶ و ۶۷ که در خوابگاه بودیم، دوستان عمدتاً در بعضی از دروس پایه مشکل داشتند. برنامه‌ای طراحی شد تا آقای شهریاری ریاضی یک و دو را به بچه‌ها آموزش دهد. بعد از جنگ هم، نهادی در دانشگاه‌ها ایجاد شد که یکی از اهداف آن کمک به افرادی بود که به واسطه حضور در جبهه از درس عقب افتاده بودند. دکتر در این زمینه به شدت فعال بود و کلاس‌های جمعی یا دو، سه نفری تشکیل می‌داد. /دوست دوران دانشجویی شهید

 

*** اسباب کشی آزمایشگاهی کار سختی است. وسایل آزمایشگاهی، هم سنگین هستند و هم حساس. قیمت آنها هم بسیار بالا است و بعضی از آنها را به واسطه تحریم نمی‌توانستیم از خارج بخریم. برای انتقال آنها چند نفر از خدماتی‌ها را به کار گرفتیم. خود دکتر هم بود و مرتب تذکر می‌داد تا وسیله‌ای نشکند. یک دفعه پای یکی از نیروها گیر کرد و یک وسیله شکست. دکتر او را سرزنش کرد. آن بنده خدا دلگیر شد و از جمع فاصله گرفت. چند دقیقه بعد دکتر رفت کنارش و صورتش را بوسید. گفت از من ناراحت نباش، اینها همه قیمتی‌اند و کمتر پیدا می‌شوند. باید مواظب باشیم. /شاگرد شهید

 

*** سه شنبه‌ها همراه دکتر شهریاری و دیگر دوستان می‌رفتیم فوتبال. یک روز هندوانه‌ای گرفته بود تا بعد از بازی بخوریم. دم اذان، هوا تاریک شد؛ فوتبال را تمام کردیم. همگی دویدیم سر هندوانه و شروع کردیم به خوردن. دکتر شهریاری با همان لباس ورزشی در چمن شروع کرده بود به نماز خواندن؛ بعد آمد سراغ هندوانه!/دوست شهید

 

*** نسبت به ائمه(ع) خیلی تعصب داشت. حتی در وفات حضرت عبدالعظیم حسنی مشکی(ع) می‌پوشید. می‌گفتیم دکتر چه اتفاقی افتاده؟ می‌گفت وفات است. شده بود تقویم مذهبی ما. حساس بود در ولادت همه ائمه(ع) شیرینی پخش کنند. اگر نمی‌کردند ناراحت می‌شد. می‌گفت مگر امام تنی و ناتنی داریم که برای ولادت امام علی(ع) از دو روز قبل شیرینی می‌گذارید، ولی برای ولادت امام هادی(ع) یا سایر امام‌ها نمی‌گذارید. اگر نگرفته بودند، خودش شیرینی می‌گرفت و در دانشکده پخش می‌کرد./کارمند دانشگاه

 

*** درباره دانشجوها می‌گفت این‌ها عائله ما هستند. پدر و مادرشان اینها را به ما سپرده‌اند. اگر مریض می‌شدند یا مشکل مالی داشتند، رسیدگی می‌کرد. به سؤالات دانشجویان اساتید دیگر پاسخ می‌داد. بعضاً دانشجویانش اعتراض می‌کردند چرا دانشجویان اساتید دیگر جلوی اتاقش صف می‌کشند./همکار شهید

 

*** به زندگی شخصی دانشجوها به شدت اهمیت می‌داد. دوستی داشتم که موقع ازدواج، به مشکل مالی برخورد. استاد کمکش کرد تا زندگی‌اش را شروع کند. گفته بود هروقت داشتی، برگردان. آن بنده خدا هم ماهیانه مبلغی را برمی‌گرداند. همیشه نگران شغل و آینده دانشجوها بود. اگر می‌دید دانشجویی سال قبل فارغ‌التحصیل شده، ولی هنوز شغل ندارد، برایش شغلی پیدا می‌کرد یا در پروژه‌های خود، از او استفاده می‌کرد. این نگرانی همیشه در ذهنش بود. دانشجوهایی که با دکتر پروژه‌ داشتند، می‌گفتند امکان نداشت دکتر سر ماه فراموش کند حق‌الزحمه ما را بدهد. حواسش بود اگر یکی از بچه‌ها متأهل است و درآمدی ندارد، به او کمک کند./شاگرد شهید

 

*** با دوستانی که در امیرکبیر درس خوانده بودیم (ورودی‌های سال ۶۲، ۶۳ یا ۶۴)، هر شش ماه یا هر سال یک بار جلسه داشتیم. دکتر هم می‌آمد. در یکی از جلسات به من گفت روستایی در اصفهان هست به نام «کوهپایه» که حدود ۱۰۰ کیلومتر از اصفهان فاصله دارد. آدرسی داد و یک شخص را معرفی کرد. خواست بررسی کنیم اوضاع او چگونه است. دو هفته بعد گزارشی به ایشان درباره آن شخص دادم. آن شخص تحصیل کرده بود، اما مشکل ذهنی و عصبی داشت. دکتر می‌خواست دو اتاق برای او بسازیم. شماره حسابم را گرفت و مبلغی واریز کرد. آن شخص اصرار داشت خودش درست کند، اما دکتر گفت من وضعیت او را بهتر می‌دانم؛ خودتان بسازید. یک روز به دکتر گفتم آن شخص نمی‌گذارد خانه را کامل کنیم و گروه که بخش عمده کار را انجام داده بود، مجبور شد برگردد. دیگر ادامه ندادیم. بعد از شهادت دکتر قضیه را برای همسرشان تعریف کردم. ایشن گفت یک روز ما خودمان رفتیم کوهپایه؛ گروهی را پیدا کردیم و کار خانه تام شد. /دوست دوران دانشجویی شهید

 

*** دکتر کم‌وزن بود، ولی انرژی زیادی داشت. به شوخی می‌گفتم دکتر مثل مورچه است و می‌تواند پنج برابر وزن خودش را بلند کند. اگر می‌خواستیم جایی را تجهیز کنیم، طوری همکاری می‌کرد که اگر کسی او را می‌دید تصور می‌کرد نیروی خدماتی است. در راه‌اندازی کارگاه‌ها و تجهیزشان مشارکت می‌کرد. می‌رفت بازار، وسیله‌ای را که مورد نیاز بود می‌خرید. وقتی پروژه به ایشان ربط داشت، همه کارهای اجرایی و مالی را خودش انجام می‌داد. اگر وارد امور مالی هم می‌شد، درست و حسابی کار می‌کرد.

 

*** علاقه مندی و پشت کارش سبب می‌شد که نیروهای رشته‌های تخصصی دیگر هم جذبش شوند. یکی، دو جلسه با بچه‌های کشاورزی صحبت کردیم. خیلی زود کارشان به مبادله شماره تلفن رسید. اگر با متخصصان سازمان فضایی صحبت می‌کردیم، دکتر می‌گفت باید یک کلاس ویژه بگذارم تا ادبیاتمان را یکی کنیم. برای گردآوری افراد با تخصص‌های مختلف قدرت عجیبی داشت. با محوریت دکتر و معنویتی که بر فضای کار حاکم می‌کرد، همه نیروها با تمام وجود کار می‌کردند./همکار شهید

 

*** دانشجوی دکتری بودم. وقتی پیش ایشان می‌رفتم، مثل معلمی که بخواهد به بچه کلاس اول یاد بدهد، اگر اشتباهی می‌کردم گوشم را می‌پیچاند و می‌گفت این را می‌پیچانم که یادت بماند! گوشم داغ و قرمز می‌شد و تا نیم ساعت می‌سوخت! اگر دانشجوی خانمی اشتباه می‌کرد با خطکش به دستش می‌زد./شاگرد شهید

 

*** یک بار در دانشکده ولیمه دادند. همسرشان آبگوشت درست کرده بود. بعد از کلاس ما را صدا کردند و گفتند که هرکس به نوبه خودش بیاید و گوشت این را بکوبد. یکی از بچه‌ها هم فیلم گرفت. آبگوشت را خوردیم؛ چقدر هم صمیمی. اینهایی را که تعریف می‌کنم، به هیچ عنوان روی بحث علمی تأثیر نمی‌گذاشت. وقتی سر کلاس درس بودیم، باید شش دانگ حواسمان جمع می‌بود. روی تمرین‌ها خیلی حساس بود. اگر کسی انجام نمی‌داد، جدی تذکر می‌داد. در عین حال اینقدر صمیمی بود. /شاگرد شهید

 

*** یک سری از دانشجوها رفته بودند پیش دکتر عباسی از دکتر شهریاری چغلی کرده بودند که دکتر شهریاری خیلی به ما فشار می‌آورد. درس ایشان واقعاً سنگین بود. جلسه بعد که دکتر آمد، می‌توانست بگوید که رفتید چغلی کردید، حالتان را می‌گیرم. به جای این کار آمد و عذرخواهی کرد! گفت معذرت می‌خواهم اگر کدورتی پیش آمده است./شاگرد شهید

 

*** سالن عروسی ما سلف سرویس دانشگاه بود. وقتی که سر کلاس درس این را برای بچه‌ها تعریف می‌کنم، می‌بینم که بچه‌ها اصلاً در مخیله‌شان نمی‌گنجد. وقتی که ازدواج کردیم به خوابگاه دانشجویی رفتیم. دکتر گفت می‌خواهی خانه بگیرم؟ گفتم نه؛ خوابگاه خوب است. با لباس عروس از پله‌های خوابگاه بالا رفتم. یک سوئیت کوچک متأهلی داشتیم. آقای دکتر صالحی استاد ما بود. ایشان با خانمشان، آقای دکتر غفرانی هم با خانمشان، مهمان ما بودند. یک سفره کوچک انداختیم. دو تا پتو و دو تا پشتی داشتیم. با افتخار از این دو استاد بزرگوار در همان خانه کوچک خوابگاهی پذیرایی کردیم. بعد هم دوتایی نشستیم راجع به مسائل هسته‌ای صحبت کردیم./ همسر شهید

 

*** در آن سوئیت یک صندلی نداشتیم که پشت میز کامپیوتر بنشینیم. کامپیوتر را روی میز کوچکی که قدیم‌ها زیر چرخ خیاطی می‌گذاشتند، گذاشته بودیم. پسر دکتر عباسی قرار بود به خانه ما بیاید. دکتر به او گفته بود اگر میایی، یک صندلی هم برای خودت بیاور. من فقط یک دانه صندلی دارم./همسر شهید

 

*** اوایل زندگی، مخارج ما از طریق پولی که از راه تدریس یا حق تألیف کتاب دکتر و نیز حقوق من که با مدرک لیسانس در دانشگاه امیرکبیر با ماهی ۱۳۵۰۰ تومان مشغول کار بودم تأمین می‌شد. در تمام این سال‌ها خودم را در اوج عزّت دیدم. نمی‌دانم این را چگونه بیان کنم. احساس می‌کردم خواهرم برادرم، اقوام و هرکس که به خانه من می‌آید، خیلی مفتخر شده که به خانه من آمده است. این مرد مرا در زندگی غنی کرده بود. عشقش، محبتشع یگانگیش، خلوصش، نمازهایش برای من ارزش بود. این چیزها برای من ارزش بود و ایشان این چیزها را تام و تمام داشت. / همسر شهید

 

*** خیلی وقت‌ها که بر اثر فشار فعالیت‌ها شب دیر به منزل می‌آمد، به شوخی می‌گفتم: «راه گم کردی! چه عجب این طرف ها!» متواضعانه می‌گفت شرمنده ام. رعایت اهل منزل را زیاد می‌کرد. خیلی مقید بود که در مناسبت‌ها حتماً هدیه‌ای برای اعضای خانواده بگیرد؛ حتی اگر یک شاخه گل بود. با بچه‌ها بسیار دوست بود. دوستی صمیمی و واقعی و تا حد امکان زمانی را به آنها اختصاص می‌داد. بچه‌ها به این وقت شبانه عادت کرده بودند. وقتی ساعت مقرر می‌رسید، دخترم بهانه حضورش را می‌گرفت. با پسرم محسن بازی‌های مردانه می‌کرد؛ بدون این که ملاحظه بچگی یا توان جسمی او را بکند. به جد کشتی می‌گرفت و این مایه غرور محسن بود./همسر شهید

 

*** صبح از منزل بیرون آمدیم. وارد اتوبان ارتش شدیم. همسرشان هم در ماشین بود. حدود ۴، ۵ دقیقه‌ای از منزل فاصله رفتیم. موتورسواری بمب را به آن سمت که آقای دکتر نشسته بود چسباند. چند ثانیه نشد که نگه داشتم و صدا زدم که پیاده شوید. دکتر یک پایان‌نامه را مطالعه می‌کرد. فکر کنم همان روز جلسه دفاع داشت. کاملاً در فضای پایان‌نامه بود. زمانی که گفتم پیاده شوید، حاج خانم در را باز کرد و پیاده شد. دکتر سرگرم مطالعه بو دو عکس‌العملی نشان نداد. حاج خانم که زود پیاده شده بود، خواست در را باز کند که با انفجار مجروح شد. ایشان ضربه شدیدی خورده بود؛ از پا و سرش خون می‌رفت. تمام بدنش مجروح شده بود. آمبولانس آمد و ایشان را به بیمارستان فرستادیم. آقای دکتر در جا شهید شده بود./راننده و محافظ شهید

 

*** دکتر ماشین و راننده داشت. من هم با ماشین خودم می‌رفتم. آن موقع طرح زوج و فرد را اجرا می‌کردند. پلاک ماشین من فرد بود. گفت بیا با هم برویم. آن روز اتفاقی با هم همراه شدیم. ۵۰۰ متر از اتوبان ارتش را طی نکرده بودیم که با ترافیک ابتدای اقدسیه مواجه شدیم. راننده سرعت را کم کرد تا از منتهی‌الیه سمت راست به سمت دارآباد برود. یادم هست که چند ثانیه قبل از انفجار یک چیزی از دکتر پرسیدم؛ برگشت و جواب داد. بعداً در نامه‌هایش که می‌گشتم، دیدم بعدازظهر همان روز در دانشگاه شریف جلسه دفاع داشته. آن لحظه تز آن دانشجو را مطالعه می‌کرد. سرش به آن گرم بود. موتوری آمد و بمب را چسباند. من داشتم بیرون را نگاه می‌کردم. از پنجره سمت دکتر موتوری را دیدم. راننده متوجه شد و سریع نگه داشت. من آنتن بمب را دیدم. راننده داد زد برید بیرون. همان لحظه صدای مجید را شنیدم که گفت چه شده؟ سریع پریدم که در را برایش باز کنم. قبل از این که بیرون بروم، دست مجید را دیدم که رفت کمربند را باز کند. ظاهراً کمربند را باز کرده و برگشته بود تا در را باز کند. من هم رفتم در جلو را باز کنم. بمب خیلی بزرگ بود؛ یک چیزی مثل گوشی تلفن‌های سیار. آنتن بلندی داشت. خواستم در را باز کنم که دکتر پیاده شود. دستم نرسید. منفجر شد. بمب طوری طراحی شده بود که موجش به سمت داخل باشد. تمام موج روی مجید من منتقل شد. انفجار من را پرت کرد. سمت عقب ماشین افتادم. دردی احساس نکردم. فقط یک لحظه سوزش اولیه بمب را روی صورتم حس کردم. بعداً فهمیدم که همه صورتم و موها و چشم و ابرویم سوخته. هوشیار بودم. آمدم بلند شوم، نمی‌توانستم. پای چپم خرد شده بود، ولی درد نداشتم. هر بار آمدم بلند شوم، می‌افتادم. راننده هم در همین حین بالای سرم آمد. گفتم من را ببر پیش دکتر. توی سر خودش می‌زد. یک عابر این صحنه را فیلمبرداری کرده است. با آرنج، خودم را روی زمین کشیدم. تنها دردی که احساس کردم، وقتی بود که خدم را روی آسفالت کشیدم. دستم پاره شده بود و گوشتش روی آسفالت کشیده می‌شد. به هر حال خودم را تا در جلو کشیدم. روی زمین بودم. دیدم که دکتر روی صندلی نشسته. من چیز منهدم شده ندیدم. فقط دیدم که سرش روی صندلی افتاده است. بعداً گفتند که پای راست و دست چپ دکتر کاملاً از بین رفته بود. چون هوشیار بودم، می‌دانستم که تمام شده است. خیلی دلم می‌خواستم می‌توانستم بالا بروم. می‌دانستم که آخرین لحظه‌ای است که او را می‌بینم. اگر این برانکاردی‌ها پخته بودند، یک لحظه من را بالای سرش می‌بردند. ولی دو تا پسر بچه‌ بودند. به خودم گفتم اگر من امدادگر بودم، آن لحظه فکر می‌کردم که این آخرین لحظه‌ای است که این فرد می‌تواند بدن گرم عزیزش را حس کند. شاید خودم این پیشنهاد را می‌دادم که می‌خواهی ببرمت تا بغلش کنی. ولی بچه بودند. از امدادگر پرسیدم دکتر شهید شده/ خیلی بچه سال بود. گفت شما راحت باشید. گفتم به من بگو. گفت شما آرام باشید. گفتم بچه جان به من بگو. پیش خودم گفتم که بچه است دیگر. می‌دانستم تمام شده است. دکتر به ملکوت پرواز کرده بود و من در اثر شدت جراحت، در حسرت دیدن چهره مجید، توسط نیروهای امدادگر منتقل شدم. /همسر شهید

[ چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 ] [ 11:1 ] [ دانشجوی حضرت رقیه(س) ]
.: Weblog Themes By Salehon.ir :.
درباره وبلاگ

دشمنان بدانند ؛

اگر از سرهایمان کوهها بسازند نخواهیم گذاشت فرزندانمان در کتاب تاریخ خود بخوانند :

" خامنه ای تنها ماند . . . "
امکانات وب