X
تبلیغات
ای عزیز با ذکر صلوات و ذکریاحسین وارد شو

ای عزیز با ذکر صلوات و ذکریاحسین وارد شو

تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش

از ما نسل سومی ها هم ناامید شده اند!

 

شاید خیلی وقت بود چنین شور و شعفی بهم دست نداده بود... وقتی شنیدم شهید مصطفی احمدی روشن از نسل سوم انقلاب است.خیلی برام جالب بود که یک نسل سومی از ما جوانان که خیلی چیزها رو ندیده و نشنیده اما از هزاران دیده و شندیده ها بیشتر به راه خودش اعتماد داشت.

شهید مصطفی احمدی روشن در کنار علیرضا پسر خردسالش

دشمن از  ما نسل سومی ها  هم ناامید شده و الحق و الانصاف ما هم بد جوری شدیم خارچشمش.برای استکبار و ایادی آن و پیاده نظامش در داخل خیلی سخت است که ببیند این نسل سومی ها که نه انقلابشان را دیده اند و  نه امامشان را،کار را به جایی رسانده اند که کشورشان یازده برابر دنیا سرعت رشد علمی دارد و هم این است که کاری از دستش بر نمی آید و مجبور می شود فقط بکشد ولی اشکالی ندارد بکشید ما را ما قوی تر می شویم.بکشید ما را ملت ما بیدارتر می شود.

خبرگزاری فارس: عاملان ترور خواب آرام نخواهند داشت / رهروان راه "مصطفی"‌ نمی‌گذارند به کشور آسیبی برسد

برای آمریکا و اسرائیل سخت است  ببیند مادر و پدر شهید احمدی روشن با آنکه داغ جوان دیده اند اما  با استواری و صبوری از آینده و روییدن هزاران مصطفی ها  در کشور سخن می گویند و در اطمینان به ادامه راه فرزند شهیدشان  شکی ندارند...سخت است ببینند مادران سربازان آمریکایی کشته شده در عراق هرروز در مقابل کاخ سفید تجمع می کنند و با غضب حاکمانشان را خطاب قرارمی دهند اما اینجا پدر و مادر و همسر شهید بزرگوار ما آن را هدیه ای ناقابل به این کشور می دانند.آری این پاشنه آشیل غرب است!

http://www.yjcphotos.ir/photos/Images/large/File_2355_43726.jpg

پدر شهید در حالی که هنوز فرصت نکرده بودند پیراهن مشکی به تن کند و تازه خبر شهادت فرزندش را بهش داده بودند در گفتگو با واحد مرکزی خبر چنان امیدوارنه و مستحکم صحبت کرد که هر انسانی با دیدن آن مصاحبه بی اختیار اشک بر چشمانش جاری میشد.

http://www.yjcphotos.ir/photos/Images/large/File_2355_43723.jpg

هزاران حرف گفته و ناگفته وجود دارد اما حرف آخر اینکه ما خدا را داریم و شما...

منبع :http://movj.mihanblog.com

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1390ساعت 11:46  توسط رهرو راه حسین ان شا الله  | 

ذکری که معجزه می کند ! ! !

 
 
نوشته شده توسط گروه فرهنگی مرصاد   

شما هم حكایت های بسیاری درباره آیه مشهور «وجعلنا من بین ایدیهم... » شنیده اید اما داستان روزهای دفاع مقدس خواندنی تر است «وجَعلنا مِن بین ایدیهِم سَدا و مِن خَلفِهم سَدا، فاغْشَیناهُم فهَم لایبُصِرون»؛» برابرشان دیواری کشیدیم و در پشت سرشان دیواری و بر چشمانشان نیز پرده ای افکندیم تا نتوانند دید». داستانش را حتما شنیده اید؛ مشركانی كه بارها برای قتل پیامبر اسلام(ص) برنامه ریخته بودند، در شب هجرت(لیله المبیت) ناكام ماندند، حضرتش را ندیدند و...


آیه نهم سوره« یس » مشهورتر از آن است كه بتوان در چند جمله ناقص و پاراگراف وامانده، تعریفش كرد و از اثراتش نوشت؛ آشناتر از آن است كه بشود توضیحش داد و خاطره ها تعریف كرد.  شما هم حداقل یكی دو باری با تاثیراتش مواجه شده اید؛ برای ورود به محدوده طرح ترافیک (!)، پنهان ماندن از چشم پلیس در جاده ها و بزرگراه ها، فرار از مقابل دیدگان آنكه نمی خواهید، مشخص نشدن یك اشتباه ناگهانی و بسیاری خاطرات روزمره كه با یك مراجعه به گذشته یادتان می آید اما داستان این آیه و استفاده از آن در روزهای دفاع مقدس فرق می کرده است. خاطره هایی كه می خوانید، حكایت اعجازهای باوركردنی این آیه در روزهای دفاع مقدس است؛ خاطره هایی كه بسیاری از آنها تاكنون مغفول و ناگفته مانده است.  كاش روزی فرا برسد كه همه ناگفته های جنگ روایت شوند.

 

شاعر بسیجی و دلسوخته اهل بیت(ع)مرحوم آقاسی راوی یکی از این خاطرات است:

« ... شب بود. سکوت مرگباری منطقه فاو را در بر گرفته بود. انتهای خط من به همراه یکی دیگر از بسیجیان (رضا) درون سنگر به نگهبانی نشسته بودیم. جلوی سنگر ما کانال نسبتا مخروبه ای قرار داشت که سمت چپ آن را آب و سمت راستش را نیزار فرا گرفته بود. همین طور که داخل سنگر مشغول نگهبانی بودیم، ناگهان رضا به من گفت:

مثل اینکه از درون کانال صدای پا می آید.


گفتم: نه بابا صدای پا چیه، صدای قورباغه است که از لای نیزارها به درون کانال می افتد. با گفتن این جمله هر دو ساکت شدیم و به نگهبانی ادامه دادیم تا اینکه مجددا رضا گفت:

صدای پا می آید.

گفتم: نه بابا توهم امشب خیالاتی شده ای! صدای پا چیه؟ گوش کن صدای قورباغه است. و دوباره سکوت...

مجددا رضا گفت: به خدا این صدا صدای پای آدمیزاد است که درون کانال قدم بر می دارد نه صدای قورباغه.

با تاکید رضا هر دوی ما سر را از سنگر بیرون آوردیم تا ببینم که آیا صدا، صدای پای انسان است یا قورباغه; به محض بلند شدن ما ناگهان دیدیم دونفر از گشتی های عراقی با حالت تهاجمی از درون کانال به داخل نیزار پریدند. من و رضا شروع به تیراندازی کردیم، با آتش ما، سکوت مرگبار خط شکسته شد. بعد از دقایقی پاسبخشمان آمد و گفت: چی شده چرا شلوغ کردید؟ مگر چه اتفاقی افتاده؟ چرا بیخودی خط را حساس می کنید؟

ما هم در جواب او اتفاقی را که افتاده بود برایش شرح دادیم. او گفت: خیلی مواظب باشید چون با توجه به احتمال حمله عراق، در کل خط آماده باش صد در صد زده اند; من می روم تا به بچه های اطلاعات موضوع را اطلاع دهم.


هنوز دقایق زیادی از رفتن او نگذشته بود که سروکله بروبچه های اطلاعات پیدا شد. آن ها به اتفاق پاسبخش رفتند پشت خاکریز و داخل نیزار ، اما چیزی ندیدند و برگشتند. و بعد از ساعتی نگهبانی ما تمام شد و پست بعدی آمد. و ما هم برای استراحت، درون سنگر رفتیم.


می خواستم بخوابم اما خوابم نمی برد و همش تو فکر این دو عراقی بودم که کجا رفتند و برای چه آمده بودند. سؤالات زیادی در ذهنم دور می زد تا این که دم دم های صبح نیروهای عراقی شروع به ریختن آتش سنگین توپخانه، خمپاره و... کردند. حجم آتش آنقدر سنگین بود که چراغ فانوس که به سقف سنگر آویزان بود، افتاد و خاموش شد. در همین موقع بود که یکی از بچه ها با حالتی نگران وارد سنگر شد و گفت: بچه ها بلند شوید عراقی ها آمدند. ما گفتیم: برو بابا توی این آتش، عراقی کجا می آید؟ او گفت: به جان امام، عراقی ها آمدند; بلند شوید از اون طرف، خط هم شکسته شده، بلند شوید... هنوز جملاتش تمام نشده بود که بچه ها خود را بالای خاکریز رسانده بودند. عراقی ها مثل مور و ملخ داشتند می آمدند جلو... بچه ها با تعداد کم اما روحیه ای بسیار بالا به مقاومت پرداختند و جهنمی برای عراقی ها پشت خاکریز درست کردند. تقریبا خورشید به وسط آسمان رسیده بود که عراقی ها شروع به عقب نشینی کردند. نزدیکی های عصر که تقریبا خط آرامش نسبی خود را یافته بود، شروع به جمع آوری شهدا و مجروحین جهت انتقال آنها به عقب کردیم.


دیده بان توپخانه مرتب به بیسیم چی اش می گفت: چرا تماس نمی گیری؟ سعی کن هر جور شده با توپخانه ارتباط برقرار کنی. اما بیسیم چی می گفت: ارتباط قطع شده جواب نمی دند، فکر می کنم اشکالی پیش اومده باشه...


هوا داشت کم کم رو به تاریکی می رفت. گهگاهی صدای گلوله یا خمپاره ای سکوت را درهم می شکست. بچه ها گفتند: فکر می کنیم داره نیروی کمکی می رسه چون صدای تیراندازی از پشت سرمان می آید... هر کس چیزی می گفت، اما هیچ کس نمی دانست که محاصره شده بودیم و عراقی ها ما را دور زده بودند. با تاریک شدن هوا، من و حسین (یکی دیگر از بسیجیان) که به شدت خسته و کوفته شده بودیم، تصمیم گرفتیم درون سنگری برویم و کمی استراحت کنیم. رفتیم داخل یک سنگر و خوابیدیم. تازه چشمانمان گرم شده بود که صدای انفجار مهیبی ما را از جا پراند! وقتی آمدیم بیرون، متوجه حضور عراقی ها شدیم که داشتند سنگرها را پاکسازی می کردند. آنجا بود که مرگ را در یک قدمی خود دیدیم و شهادتین را گفتیم. یکمرتبه یاد صحبت های برادر روحانی افتادم که برای تبلیغ به خط آمده بود. همش می گفت: بچه ها هر موقع که گیر افتادید یا خواستید دشمن را کور و کر کنید، آیه وجعلنا را بخوانید. شروع کردیم به خواندن آیه شریفه وجعلنا من بین ایدیهم... و با احتیاط کامل به سمت سه راهی حرکت کردیم. هنوز چند متری دور نشده بودیم که حسین آهسته گفت: فکر می کنم اونا بچه های ایرانی باشند، بهتر است که به آنها ملحق شویم و یک مقداری هم گلوله بگیریم; توی این شرایط گلوله خیلی به دردمان می خورد. با احتیاط کامل خودمان را رساندیم نزدیکی آن چند نفر. قبل از اینکه شروع به صحبت کنیم، ناگهان متوجه شدیم که آن ها دارند عربی صحبت می کنند. حسین با اشاره به من گفت ساکت باش و حرف نزن. ترس و دلهره عجیبی بر قلب هایمان نشسته بود... خدایا امشب چه اتفاقی قرار است بیفتد؟ پس بچه های خودی کجا رفتنه اند؟ اینها چطوری اومدند که ما متوجه نشدیم، اینها سؤالاتی بود که مرتب از ذهنمان می گذشت. دیگه کاملا بین آنها قرار گرفته بودیم نه می توانستیم تیراندازی کنیم و نه... باز شروع کردیم به زمزمه آیه شریفه و مبارکه وجعلنا من بین ایدیهم... همان موقع متوجه نگاه معنی دار یکی از سربازان عراقی شدیم; تپش قلبهایمان تند شده بود. خدایا!... در نگاه سرباز عراقی خواندیم که متوجه ایرانی بودن ما شده بود اما به هر دلیل از بروز هرگونه عکس العملی خودداری کرد. بعد از دیدن این صحنه من و حسین آهسته آهسته از آنها جدا شدیم و به درون نخلستان رفتیم.

با رسیدن به نخلستان، آرامش خود را باز یافتیم از آنجا هم به طرف موقعیت خیبر - محلی که نیروهای خودی در آن جا مستقر شده بودند - حرکت کردیم. این جا بود که تاثیر آیه شریفه وجعلنا به عینه برایمان روشن شد. »


برگرفته از: با تصرف از دیدار آشنا

ذکری که معجزه می کند ! ! ! چاپ
ذکری که معجزه می کند ! ! ! چاپ
مطالب - مذهبي
نوشته شده توسط گروه فرهنگی مرصاد   
پنجشنبه, 29 دی 1390 ساعت 18:21

شما هم حكایت های بسیاری درباره آیه مشهور «وجعلنا من بین ایدیهم... » شنیده اید اما داستان روزهای دفاع مقدس خواندنی تر است «وجَعلنا مِن بین ایدیهِم سَدا و مِن خَلفِهم سَدا، فاغْشَیناهُم فهَم لایبُصِرون»؛» برابرشان دیواری کشیدیم و در پشت سرشان دیواری و بر چشمانشان نیز پرده ای افکندیم تا نتوانند دید». داستانش را حتما شنیده اید؛ مشركانی كه بارها برای قتل پیامبر اسلام(ص) برنامه ریخته بودند، در شب هجرت(لیله المبیت) ناكام ماندند، حضرتش را ندیدند و...


آیه نهم سوره« یس » مشهورتر از آن است كه بتوان در چند جمله ناقص و پاراگراف وامانده، تعریفش كرد و از اثراتش نوشت؛ آشناتر از آن است كه بشود توضیحش داد و خاطره ها تعریف كرد.  شما هم حداقل یكی دو باری با تاثیراتش مواجه شده اید؛ برای ورود به محدوده طرح ترافیک (!)، پنهان ماندن از چشم پلیس در جاده ها و بزرگراه ها، فرار از مقابل دیدگان آنكه نمی خواهید، مشخص نشدن یك اشتباه ناگهانی و بسیاری خاطرات روزمره كه با یك مراجعه به گذشته یادتان می آید اما داستان این آیه و استفاده از آن در روزهای دفاع مقدس فرق می کرده است. خاطره هایی كه می خوانید، حكایت اعجازهای باوركردنی این آیه در روزهای دفاع مقدس است؛ خاطره هایی كه بسیاری از آنها تاكنون مغفول و ناگفته مانده است.  كاش روزی فرا برسد كه همه ناگفته های جنگ روایت شوند.

اجی مجی لا ترجی

شاعر بسیجی و دلسوخته اهل بیت(ع)مرحوم آقاسی راوی یکی از این خاطرات است:

« ... شب بود. سکوت مرگباری منطقه فاو را در بر گرفته بود. انتهای خط من به همراه یکی دیگر از بسیجیان (رضا) درون سنگر به نگهبانی نشسته بودیم. جلوی سنگر ما کانال نسبتا مخروبه ای قرار داشت که سمت چپ آن را آب و سمت راستش را نیزار فرا گرفته بود. همین طور که داخل سنگر مشغول نگهبانی بودیم، ناگهان رضا به من گفت:

مثل اینکه از درون کانال صدای پا می آید.


گفتم: نه بابا صدای پا چیه، صدای قورباغه است که از لای نیزارها به درون کانال می افتد. با گفتن این جمله هر دو ساکت شدیم و به نگهبانی ادامه دادیم تا اینکه مجددا رضا گفت:

صدای پا می آید.

گفتم: نه بابا توهم امشب خیالاتی شده ای! صدای پا چیه؟ گوش کن صدای قورباغه است. و دوباره سکوت...

مجددا رضا گفت: به خدا این صدا صدای پای آدمیزاد است که درون کانال قدم بر می دارد نه صدای قورباغه.

با تاکید رضا هر دوی ما سر را از سنگر بیرون آوردیم تا ببینم که آیا صدا، صدای پای انسان است یا قورباغه; به محض بلند شدن ما ناگهان دیدیم دونفر از گشتی های عراقی با حالت تهاجمی از درون کانال به داخل نیزار پریدند. من و رضا شروع به تیراندازی کردیم، با آتش ما، سکوت مرگبار خط شکسته شد. بعد از دقایقی پاسبخشمان آمد و گفت: چی شده چرا شلوغ کردید؟ مگر چه اتفاقی افتاده؟ چرا بیخودی خط را حساس می کنید؟

ما هم در جواب او اتفاقی را که افتاده بود برایش شرح دادیم. او گفت: خیلی مواظب باشید چون با توجه به احتمال حمله عراق، در کل خط آماده باش صد در صد زده اند; من می روم تا به بچه های اطلاعات موضوع را اطلاع دهم.


هنوز دقایق زیادی از رفتن او نگذشته بود که سروکله بروبچه های اطلاعات پیدا شد. آن ها به اتفاق پاسبخش رفتند پشت خاکریز و داخل نیزار ، اما چیزی ندیدند و برگشتند. و بعد از ساعتی نگهبانی ما تمام شد و پست بعدی آمد. و ما هم برای استراحت، درون سنگر رفتیم.


می خواستم بخوابم اما خوابم نمی برد و همش تو فکر این دو عراقی بودم که کجا رفتند و برای چه آمده بودند. سؤالات زیادی در ذهنم دور می زد تا این که دم دم های صبح نیروهای عراقی شروع به ریختن آتش سنگین توپخانه، خمپاره و... کردند. حجم آتش آنقدر سنگین بود که چراغ فانوس که به سقف سنگر آویزان بود، افتاد و خاموش شد. در همین موقع بود که یکی از بچه ها با حالتی نگران وارد سنگر شد و گفت: بچه ها بلند شوید عراقی ها آمدند. ما گفتیم: برو بابا توی این آتش، عراقی کجا می آید؟ او گفت: به جان امام، عراقی ها آمدند; بلند شوید از اون طرف، خط هم شکسته شده، بلند شوید... هنوز جملاتش تمام نشده بود که بچه ها خود را بالای خاکریز رسانده بودند. عراقی ها مثل مور و ملخ داشتند می آمدند جلو... بچه ها با تعداد کم اما روحیه ای بسیار بالا به مقاومت پرداختند و جهنمی برای عراقی ها پشت خاکریز درست کردند. تقریبا خورشید به وسط آسمان رسیده بود که عراقی ها شروع به عقب نشینی کردند. نزدیکی های عصر که تقریبا خط آرامش نسبی خود را یافته بود، شروع به جمع آوری شهدا و مجروحین جهت انتقال آنها به عقب کردیم.


دیده بان توپخانه مرتب به بیسیم چی اش می گفت: چرا تماس نمی گیری؟ سعی کن هر جور شده با توپخانه ارتباط برقرار کنی. اما بیسیم چی می گفت: ارتباط قطع شده جواب نمی دند، فکر می کنم اشکالی پیش اومده باشه...


هوا داشت کم کم رو به تاریکی می رفت. گهگاهی صدای گلوله یا خمپاره ای سکوت را درهم می شکست. بچه ها گفتند: فکر می کنیم داره نیروی کمکی می رسه چون صدای تیراندازی از پشت سرمان می آید... هر کس چیزی می گفت، اما هیچ کس نمی دانست که محاصره شده بودیم و عراقی ها ما را دور زده بودند. با تاریک شدن هوا، من و حسین (یکی دیگر از بسیجیان) که به شدت خسته و کوفته شده بودیم، تصمیم گرفتیم درون سنگری برویم و کمی استراحت کنیم. رفتیم داخل یک سنگر و خوابیدیم. تازه چشمانمان گرم شده بود که صدای انفجار مهیبی ما را از جا پراند! وقتی آمدیم بیرون، متوجه حضور عراقی ها شدیم که داشتند سنگرها را پاکسازی می کردند. آنجا بود که مرگ را در یک قدمی خود دیدیم و شهادتین را گفتیم. یکمرتبه یاد صحبت های برادر روحانی افتادم که برای تبلیغ به خط آمده بود. همش می گفت: بچه ها هر موقع که گیر افتادید یا خواستید دشمن را کور و کر کنید، آیه وجعلنا را بخوانید. شروع کردیم به خواندن آیه شریفه وجعلنا من بین ایدیهم... و با احتیاط کامل به سمت سه راهی حرکت کردیم. هنوز چند متری دور نشده بودیم که حسین آهسته گفت: فکر می کنم اونا بچه های ایرانی باشند، بهتر است که به آنها ملحق شویم و یک مقداری هم گلوله بگیریم; توی این شرایط گلوله خیلی به دردمان می خورد. با احتیاط کامل خودمان را رساندیم نزدیکی آن چند نفر. قبل از اینکه شروع به صحبت کنیم، ناگهان متوجه شدیم که آن ها دارند عربی صحبت می کنند. حسین با اشاره به من گفت ساکت باش و حرف نزن. ترس و دلهره عجیبی بر قلب هایمان نشسته بود... خدایا امشب چه اتفاقی قرار است بیفتد؟ پس بچه های خودی کجا رفتنه اند؟ اینها چطوری اومدند که ما متوجه نشدیم، اینها سؤالاتی بود که مرتب از ذهنمان می گذشت. دیگه کاملا بین آنها قرار گرفته بودیم نه می توانستیم تیراندازی کنیم و نه... باز شروع کردیم به زمزمه آیه شریفه و مبارکه وجعلنا من بین ایدیهم... همان موقع متوجه نگاه معنی دار یکی از سربازان عراقی شدیم; تپش قلبهایمان تند شده بود. خدایا!... در نگاه سرباز عراقی خواندیم که متوجه ایرانی بودن ما شده بود اما به هر دلیل از بروز هرگونه عکس العملی خودداری کرد. بعد از دیدن این صحنه من و حسین آهسته آهسته از آنها جدا شدیم و به درون نخلستان رفتیم.

با رسیدن به نخلستان، آرامش خود را باز یافتیم از آنجا هم به طرف موقعیت خیبر - محلی که نیروهای خودی در آن جا مستقر شده بودند - حرکت کردیم. این جا بود که تاثیر آیه شریفه وجعلنا به عینه برایمان روشن شد. »


برگرفته از: با تصرف از دیدار آشنا

شما هم حكایت های بسیاری درباره آیه مشهور «وجعلنا من بین ایدیهم... » شنیده اید اما داستان روزهای دفاع مقدس خواندنی تر است «وجَعلنا مِن بین ایدیهِم سَدا و مِن خَلفِهم سَدا، فاغْشَیناهُم فهَم لایبُصِرون»؛» برابرشان دیواری کشیدیم و در پشت سرشان دیواری و بر چشمانشان نیز پرده ای افکندیم تا نتوانند دید». داستانش را حتما شنیده اید؛ مشركانی كه بارها برای قتل پیامبر اسلام(ص) برنامه ریخته بودند، در شب هجرت(لیله المبیت) ناكام ماندند، حضرتش را ندیدند و...

 

آیه نهم سوره« یس » مشهورتر از آن است كه بتوان در چند جمله ناقص و پاراگراف وامانده، تعریفش كرد و از اثراتش نوشت؛ آشناتر از آن است كه بشود توضیحش داد و خاطره ها تعریف كرد.  شما هم حداقل یكی دو باری با تاثیراتش مواجه شده اید؛ برای ورود به محدوده طرح ترافیک (!)، پنهان ماندن از چشم پلیس در جاده ها و بزرگراه ها، فرار از مقابل دیدگان آنكه نمی خواهید، مشخص نشدن یك اشتباه ناگهانی و بسیاری خاطرات روزمره كه با یك مراجعه به گذشته یادتان می آید اما داستان این آیه و استفاده از آن در روزهای دفاع مقدس فرق می کرده است. خاطره هایی كه می خوانید، حكایت اعجازهای باوركردنی این آیه در روزهای دفاع مقدس است؛ خاطره هایی كه بسیاری از آنها تاكنون مغفول و ناگفته مانده است.  كاش روزی فرا برسد كه همه ناگفته های جنگ روایت شوند.

اجی مجی لا ترجی

شاعر بسیجی و دلسوخته اهل بیت(ع)مرحوم آقاسی راوی یکی از این خاطرات است:

« ... شب بود. سکوت مرگباری منطقه فاو را در بر گرفته بود. انتهای خط من به همراه یکی دیگر از بسیجیان (رضا) درون سنگر به نگهبانی نشسته بودیم. جلوی سنگر ما کانال نسبتا مخروبه ای قرار داشت که سمت چپ آن را آب و سمت راستش را نیزار فرا گرفته بود. همین طور که داخل سنگر مشغول نگهبانی بودیم، ناگهان رضا به من گفت:

مثل اینکه از درون کانال صدای پا می آید.

 

گفتم: نه بابا صدای پا چیه، صدای قورباغه است که از لای نیزارها به درون کانال می افتد. با گفتن این جمله هر دو ساکت شدیم و به نگهبانی ادامه دادیم تا اینکه مجددا رضا گفت:

صدای پا می آید.

گفتم: نه بابا توهم امشب خیالاتی شده ای! صدای پا چیه؟ گوش کن صدای قورباغه است. و دوباره سکوت...

مجددا رضا گفت: به خدا این صدا صدای پای آدمیزاد است که درون کانال قدم بر می دارد نه صدای قورباغه.

با تاکید رضا هر دوی ما سر را از سنگر بیرون آوردیم تا ببینم که آیا صدا، صدای پای انسان است یا قورباغه; به محض بلند شدن ما ناگهان دیدیم دونفر از گشتی های عراقی با حالت تهاجمی از درون کانال به داخل نیزار پریدند. من و رضا شروع به تیراندازی کردیم، با آتش ما، سکوت مرگبار خط شکسته شد. بعد از دقایقی پاسبخشمان آمد و گفت: چی شده چرا شلوغ کردید؟ مگر چه اتفاقی افتاده؟ چرا بیخودی خط را حساس می کنید؟

ما هم در جواب او اتفاقی را که افتاده بود برایش شرح دادیم. او گفت: خیلی مواظب باشید چون با توجه به احتمال حمله عراق، در کل خط آماده باش صد در صد زده اند; من می روم تا به بچه های اطلاعات موضوع را اطلاع دهم.

 

هنوز دقایق زیادی از رفتن او نگذشته بود که سروکله بروبچه های اطلاعات پیدا شد. آن ها به اتفاق پاسبخش رفتند پشت خاکریز و داخل نیزار ، اما چیزی ندیدند و برگشتند. و بعد از ساعتی نگهبانی ما تمام شد و پست بعدی آمد. و ما هم برای استراحت، درون سنگر رفتیم.

 

می خواستم بخوابم اما خوابم نمی برد و همش تو فکر این دو عراقی بودم که کجا رفتند و برای چه آمده بودند. سؤالات زیادی در ذهنم دور می زد تا این که دم دم های صبح نیروهای عراقی شروع به ریختن آتش سنگین توپخانه، خمپاره و... کردند. حجم آتش آنقدر سنگین بود که چراغ فانوس که به سقف سنگر آویزان بود، افتاد و خاموش شد. در همین موقع بود که یکی از بچه ها با حالتی نگران وارد سنگر شد و گفت: بچه ها بلند شوید عراقی ها آمدند. ما گفتیم: برو بابا توی این آتش، عراقی کجا می آید؟ او گفت: به جان امام، عراقی ها آمدند; بلند شوید از اون طرف، خط هم شکسته شده، بلند شوید... هنوز جملاتش تمام نشده بود که بچه ها خود را بالای خاکریز رسانده بودند. عراقی ها مثل مور و ملخ داشتند می آمدند جلو... بچه ها با تعداد کم اما روحیه ای بسیار بالا به مقاومت پرداختند و جهنمی برای عراقی ها پشت خاکریز درست کردند. تقریبا خورشید به وسط آسمان رسیده بود که عراقی ها شروع به عقب نشینی کردند. نزدیکی های عصر که تقریبا خط آرامش نسبی خود را یافته بود، شروع به جمع آوری شهدا و مجروحین جهت انتقال آنها به عقب کردیم.

 

دیده بان توپخانه مرتب به بیسیم چی اش می گفت: چرا تماس نمی گیری؟ سعی کن هر جور شده با توپخانه ارتباط برقرار کنی. اما بیسیم چی می گفت: ارتباط قطع شده جواب نمی دند، فکر می کنم اشکالی پیش اومده باشه...

 

هوا داشت کم کم رو به تاریکی می رفت. گهگاهی صدای گلوله یا خمپاره ای سکوت را درهم می شکست. بچه ها گفتند: فکر می کنیم داره نیروی کمکی می رسه چون صدای تیراندازی از پشت سرمان می آید... هر کس چیزی می گفت، اما هیچ کس نمی دانست که محاصره شده بودیم و عراقی ها ما را دور زده بودند. با تاریک شدن هوا، من و حسین (یکی دیگر از بسیجیان) که به شدت خسته و کوفته شده بودیم، تصمیم گرفتیم درون سنگری برویم و کمی استراحت کنیم. رفتیم داخل یک سنگر و خوابیدیم. تازه چشمانمان گرم شده بود که صدای انفجار مهیبی ما را از جا پراند! وقتی آمدیم بیرون، متوجه حضور عراقی ها شدیم که داشتند سنگرها را پاکسازی می کردند. آنجا بود که مرگ را در یک قدمی خود دیدیم و شهادتین را گفتیم. یکمرتبه یاد صحبت های برادر روحانی افتادم که برای تبلیغ به خط آمده بود. همش می گفت: بچه ها هر موقع که گیر افتادید یا خواستید دشمن را کور و کر کنید، آیه وجعلنا را بخوانید. شروع کردیم به خواندن آیه شریفه وجعلنا من بین ایدیهم... و با احتیاط کامل به سمت سه راهی حرکت کردیم. هنوز چند متری دور نشده بودیم که حسین آهسته گفت: فکر می کنم اونا بچه های ایرانی باشند، بهتر است که به آنها ملحق شویم و یک مقداری هم گلوله بگیریم; توی این شرایط گلوله خیلی به دردمان می خورد. با احتیاط کامل خودمان را رساندیم نزدیکی آن چند نفر. قبل از اینکه شروع به صحبت کنیم، ناگهان متوجه شدیم که آن ها دارند عربی صحبت می کنند. حسین با اشاره به من گفت ساکت باش و حرف نزن. ترس و دلهره عجیبی بر قلب هایمان نشسته بود... خدایا امشب چه اتفاقی قرار است بیفتد؟ پس بچه های خودی کجا رفتنه اند؟ اینها چطوری اومدند که ما متوجه نشدیم، اینها سؤالاتی بود که مرتب از ذهنمان می گذشت. دیگه کاملا بین آنها قرار گرفته بودیم نه می توانستیم تیراندازی کنیم و نه... باز شروع کردیم به زمزمه آیه شریفه و مبارکه وجعلنا من بین ایدیهم... همان موقع متوجه نگاه معنی دار یکی از سربازان عراقی شدیم; تپش قلبهایمان تند شده بود. خدایا!... در نگاه سرباز عراقی خواندیم که متوجه ایرانی بودن ما شده بود اما به هر دلیل از بروز هرگونه عکس العملی خودداری کرد. بعد از دیدن این صحنه من و حسین آهسته آهسته از آنها جدا شدیم و به درون نخلستان رفتیم.

با رسیدن به نخلستان، آرامش خود را باز یافتیم از آنجا هم به طرف موقعیت خیبر - محلی که نیروهای خودی در آن جا مستقر شده بودند - حرکت کردیم. این جا بود که تاثیر آیه شریفه وجعلنا به عینه برایمان روشن شد. »

 

برگرفته از: با تصرف از دیدار آشنا
+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1390ساعت 11:44  توسط رهرو راه حسین ان شا الله  | 

شرط شهید احمدی روشن برای ازدواج

یکی از دوستان شهید احمدی روشن می‌گوید که شرط ازدواج مصطفی با همسرش این بوده که اگر یک روز ازدواج کرد و خواست به لبنان برود و شهید شود همسرش جلوی او را نگیرد.

به گزارش خبرگزاری فارس، شهید مصطفی احمدی روشن متولد سال 1358 و دانش‌آموخته دانشگاه صنعتی شریف، که یکی از مدیران نیروگاه نطنز اصفهان در بخش تامین کالا و خرید تجهیزات هسته ای در بخش غنی سازی بود، هفته گذشته به طور ناجوانمردانه توسط عوامل دشمنان نظام جمهوری اسلامی ترور شد و به شهادت رسید.

پس از شهادت این دانشمند جوان نخبه، به سراغ یکی از دوستان شهید مصطفی احمدی روشن رفتیم تا درباره خصوصیات اخلاقی و علمی این شهید بیشتر بدانیم؛ این دوست شهید، با وجود اینکه وضع روحی مناسبی نداشت اما به سؤالات ما پاسخ گفت.

دوست شهید احمدی روشن در طول گفت وگوی خود با خبرنگار فارس، حتی یک لحظه هم اشک از چشمانش پاک نشد. می‌گفت: دوستی او با تمام دوستی‌های دیگر مصطفی فرق داشت و برای این گفته خود این طور استدلال کرد که همه دوستان مصطفی حز‌ب‌الهی و بسیجی بودند اما من خط و ربط سیاسی متفاوتی با مصطفی داشتم.

*مصطفی می‌دانست شهید می‌شود

وی می‌گفت مصطفی می‌دانست شهید می‌شود؛ تقریباً مصطفی هیچ وقت تهدید نشد و من به او می‌گفتم که فکر می‌کنی زرنگ هستی که تهدیدت نمی‌کنند؟ ولی مصطفی همه چیز را می‌دانست؛ مصطفی را تهدید نمی‌کردند چون آن کسی را که می‌خواهند بکشند تهدید نمی‌کنند. وقتی زنگ می‌زنند و من را تهدید می‌کنند قطعاً جایگاهم از آن کسی که می‌خواهند از بین ببرندش پایین‌تر است.

"مصطفی هر چه می‌توانست و از دستش برمی‌آمد برای هر کسی که می‌توانست کار انجام می‌داد؛ من دوست ندارم پشت سر کسی که الان نیست غلو کنم و بی‌دلیل از مصطفی تعریف نمی‌کنم. اما مصطفی واقعاً اهل خدمت به مردم بود."

وی افزود: پیش هر کسی که بروید و در مورد مصطفی بپرسید خصوصیات اخلاقی او را می‌داند؛ حتی بچه‌های بسیج دانشگاه شریف هم به خوبی مصطفی را می‌شناسند.

*جسارت، شجاعت،هوش،سواد بالا و ایمان قوی از صفات مصطفی بود

این دوست شهید احمدی‌ روشن زمانی که می‌خواست پشتکار و تلاش مصطفی را مورد اشاره قرار دهد می‌گفت: مصطفی واقعا آدم قدبلندی بود؛ چندین خاصیت داشت که به اعتقاد من خیلی از افراد شاید دو یا سه تا از این خاصیت‌ها را بیشتر نداشته باشند و تقریبا این خاصیت‌ها را در کنار هم هیچ کس با هم ندارد.

مصطفی جسور بود، شجاع بود، باهوش بود، باسواد بود و با ایمان بود. شاید من همه این صفات را داشته باشم اما مثل مصطفی با ایمان نیستم.

مصطفی را هیچ وقت تهدید نکرده بودند؛ در حالی که خیلی‌های دیگر بودند و هستند که تهدید می‌شوند.

مصطفی از خیلی از همکارانش یک سر و گردن بالاتر بود.

*کار سازمان انرژی اتمی برای مصطفی خیلی مهم بود

"مصطفی اگر می‌خواست یک کار پیش برود به هر طریقی می‌نشست و نقشه می‌کشید؛ کار سازمان برای مصطفی خیلی مهم بود و همیشه می خواست که کار سازمان پیش برود."

*شرط مصطفی برای ازدواج با همسرش/عموی شهیدش برای او اسطوره بود

این دوست شهید احمدی روشن گفت: یکی از دوستان نقل می‌کرد که شرط ازدواج مصطفی با همسرش این بوده که اگر یک روز ازدواج کردیم و من خواستم به لبنان بروم و شهید شوم حق نداری جلوی من را بگیری. مصطفی یک عموی شهید داشت که برای مصطفی اسطوره بود.
 
*همیشه به مصطفی می‌گفتم قدر تو را نمی‌دانند

"خط و ربط سیاسی ما کاملا متفاوت بود و همیشه با هم سر این موضوع‌ها دعوا داشتیم؛ اما مصطفی با وجود اینکه برای روی کار آمدن دولت نهم تلاش کرده بود بعد از انتخابات مثل بعضی‌ها پست و مقام نگرفت. من همیشه به مصطفی می‌گفتم قدر تو را نمی‌دانند چرا که واقعا فاصله مصطفی با بقیه زیاد بود. یعنی اصلا ملاحظه کاری نمی‌کرد. خیلی کارهایش حساب و کتاب داشت."
 
*بیت‌المال برای مصطفی خیلی مهم بود/حق‌الناس برایش مهم تر بود

"از آن روز که به یاد دارم مصطفی همیشه رشد می‌کرد و دلیل این مسئله آن بود که تا آنجا که می‌توانست مبارزه می‌کرد و برای پیشبرد اهدافش می‌جنگید و هیچ وقت عقب‌نشینی نمی کرد. مصطفی می‌گفت باید تا آنجا که می‌شود صرفه‌جویی کرد؛ بیت‌المال برای مصطفی خیلی مهم بود اما بیش از بیت‌المال حق‌الناس برایش مهم بود. مصطفی می‌گفت که نباید مدیون کسی باشد. برخی از مدیران دولتی برای پیشرفت خود حق مردم را نمی‌دهند ولی مصطفی هرگز این کار را نمی‌کرد و همیشه می‌خواست حق مردم را بدهد. مصطفی وقتی می‌دید حق با کسی است یک لحظه هم غفلت نمی‌کرد. مصطفی برای همه ما مثل یک کوه بود. مصطفی واقعا جنگجو بود و وقتی می‌خواست هدفش را به سرانجام برساند هیچ چیز جلودارش نبود."

*پشت تمام افکار مصطفی منطق وجود داشت

به گفته این دوست شهید احمدی روشن، مصطفی این طور نبود که کورکورانه یک مسئله‌ای را قبول کند. مثلا اگر به ولایت فقیه اعتقاد داشت اعتقادش روی تفکر بود و همواره در حال استدلال برای مسائل بود. مصطفی همیشه با اعتقاد پیش می‌رفت و برای پیشرفت شغلی مسائل را مثل بعضی‌ها مطرح نمی‌کرد و آگاهانه نسبت به این مسائل اعتقاد داشت. مصطفی برای کارهایش فکر می‌کرد و پشت فکرش منطق داشت. وقتی هم که من با مصطفی حرف می‌زدم مصطفی حرف‌هایم را کاملا گوش می‌کرد و بعد رد یا تائید می‌کرد.

*مصطفی همیشه به فکر نابودی آمریکا و اسرائیل بود

"خیلی به مصطفی اصرار کردم از سازمان بیرون بیاید. می‌دانستیم که بالاخره یک بلایی سر مصطفی می‌آ‌ورند ولی فکر مصطفی چیز دیگری بود و همیشه می‌گفت باید کاری کنیم که آمریکا و اسرائیل نابود شوند. می‌گفت اگر ما نباشیم چه کسی این کار را انجام دهد؟ مصطفی ارزش خودش را خوب می‌دانست.
مصطفی خیلی به پدر و مادرش علاقه داشت و همیشه می‌گفت دوست دارد آنقدر کار کند که پدرش دیگر کار نکند؛ پدر مصطفی یک راننده مینی‌بوس بود یعنی از فقیرترین اقشار جامعه."

*مصطفی در کودکی در مینی بوس پدرش شاگردی می کرد

این دوست شهید مصطفی احمدی روشن ادامه داد: زمانی که مصطفی کوچک بود می‌گفت کنار پدرش شاگردی می‌کرده. مصطفی می‌گفت مادرش همه چیز او است. مصطفی الان به آن آرزویی که داشت رسیده است. مصطفی خار چشم دشمنان بود؛ من به مصطفی می‌گفتم که از این کار بیرون بیاید. چرا که همه چیز را می‌دانستیم. حتی یک بار پیشنهاد معاون استانداری به وی داده بودند و این مربوط به زمانی بود که یک کارشناس معمولی بود و هنوز مدیر نشده بود.

*مصطفی جزء 5-6 نفری بود که اولین بار غنی‌سازی را انجام دادند

"مصطفی جزء 5-6 نفری بود که اولین بار توانسته بودند غنی‌سازی را انجام دهند ولی اسمش برای جایزه‌ای که ریاست جمهوری داد نرفت."

*مصطفی می خواست پست بگیرد تا کار انجام دهد

"مصطفی کاری که فکر می‌کرد درست است انجام می‌داد؛ هیچ کس نیست بگوید مقام را دوست ندارد؛ مصطفی هم دوست داشت پست بگیرد ولی پست را برای این می‌خواست که کار انجام دهد؛ البته مصطفی به خاطر پست و مقام حاضر نبود با هیچ کس ببندد."

*اگر مصطفی در یک تصادف کشته می شد خیلی غصه می‌خوردم

مصطفی با آقای عباسی همکار بود؛ آقای عباسی آن خاطره‌ای که به او سوء قصد کرده بودند را برایش تعریف کرده بود و می‌خواست مصطفی حواسش باشد. آقای عباسی به مصطفی گفته بود وقتی بمب را به در ماشینش چسباندند از قبل آن موتورسوار را کنترل می‌کرد. ابتدا با خودش می‌گوید بروم و موتورسوار را بگیرم یا اینکه مواظب بمب باشم و در نهایت در را باز می‌کند و از ماشین بیرون می‌آید و در دیگر ماشین را هم باز می‌کند و خانمش را بیرون می‌آورد. مصطفی هم همیشه می‌گفت اگر روزی اتفاقی افتاد باید حواسش باشد. اگر مصطفی در یک تصادف کشته می شد خیلی غصه می‌خوردم ولی واقعا به آرزویش رسید.

مصطفی با وجود اینکه از خطرات کارش مطلع بود همیشه می‌خندید و هیچ وقت غم به دلش راه نمی‌داد و همیشه می‌گفت: "ترسو مرد"
 
مصطفی به آرزوی قلبی خودش رسید؛ مصطفی از قبل می‌دانست که شهید می‌شود.

* به گزارش فارس، به دلیل مساعد نبودن شرایط روحی این دوست شهید احمدی روشن نتوانستیم گفت‌وگوی خود با ایشان را ادامه دهیم و به همین دلیل ترجیح بر آن داده شد که این گفت‌وگوی جذاب بدین جا ختم یابد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 18:58  توسط رهرو راه حسین ان شا الله  | 

بیا نعمتهای خدا را با هم بشمریم

  راستی؛ هیچ وقت از خودت پرسیدی قیمت یه روز زندگی چنده؟
تموم روز رو کار می کنیم و آخرشم از زمین و زمان شاکی هستیم که از زندگی خیری ندیدیم.
شما رو به خدا تا حالا از خودتون پرسیدید:
قیمت یه روز بارونی چنده؟

یه بعدازظهر دلنشین آفتابی رو چند می‌خری؟
حاضری برای بوکردن یه بنفشه وحشی توی یه صبح بهاری یه اسکناس درشت بدی؟
پوستر تمام‌رخ ماه قیمتش چنده؟

ولی اینم می‌دونی که اگه بخوای وقت بگذاری و حتی نصف روز هم بشینی به گل‌های وحشی که کنار جاده در اومدن نگاه کنی بوته‌هاش ازت پول نمی‌گیرن!

چرا وقتی رعدوبرق میاد تو زیر درخت فرار می‌کنی؟
می‌ترسی برقش بگیرتت؟
نه، اون می‌خواد ابهتش رو نشونت بده.
آخه بعضی وقت‌ها یادمون میره چرا بارون می‌یاد!

این‌جوری فقط می‌خواد بگه منم هستم
فراموش نکن که همین بارون که کلافت می‌کنه که اه چه بی‌موقع شروع شد، کاش چتر داشتم، بعضی وقتا دلت برای نیم‌ساعت قدم‌زدن زیر نم‌نم بارون لک می‌زنه.

هیچ‌وقت شده بگی دستت درد نکنه؟
شده از خودت بپرسی چرا تمام وجودشونو روی سر ما گریه می‌کنن؟

او‌ن‌قدر که دیگه برای خودشون چیزی نمی‌مونه و نابود میشن؟
ابرا رو می گم
هیچ‌وقت از ابرا تشکر کردی؟
هیچ وقت شده از خودت بپرسی که چرا ذره‌ذره وجودشو انرژی می‌کنه و به موجودات زمین می‌بخشه؟!

ماهانه می‌گیره یا قراردادی کار می‌کنه؟

برای ساختن یه رنگی‌کمون قشنگ چقدر انرژی لازمه؟
چرا نیلوفر صبح باز میشه و ظهر بسته می‌شه؟
بابت این کارش چقدر حقوق می‌گیره؟
چرا فیش پول بارون ماهانه برای ما نمی‌یاد؟
چرا آبونمان اکسیژن هوا رو پرداخت نمی‌کنیم؟

تا حالا شده به‌خاطر اینکه زیر یه درخت بشینی و به آواز بلبل گوش کنی پول بدی؟
قشنگ‌ترین سمفونی طبیعت رو می تونی یه شب مهتابی کنار رودخونه گوش کنی.

قیمت بلیتش هم دل تومنه!

خودتو به آب و آتیش می‌زنی که حتی تابلوی گل آفتابگردون رو بخری و بچسبونی به دیوار اتاقت
ولی اگه به خودت یک کم زحمت بدی می‌تونی قشنگ‌ترین تابلوی گل آفتابگردون رو توی طبیعت ببینی. گل‌های آفتابگردونی که اگه بارون بخورن نه‌تنها رنگشون پاک نمی‌شه، بلکه پررنگ‌تر هم میشن

لازم نیست روی این تابلو کاور بکشی، چون غبار روی اونو، شبنم صبح پاک می‌کنه و می‌بره.

تو که قیمت همه چیز و با پول می‌سنجی تا حالا شده از خدا بپرسی:
قیمت یه دست سالم چنده؟
یه چشم بی‌عیب چقدر می‌ارزه؟
چقدر باید بابت اشرف مخلوقات بودنم پرداخت کنم؟!
قیمت یه سلامتی فابریک چقدره؟

خیلی خنده داره نه؟
و خیلی سوال‌ها مثل اینکه شاید به ذهن هیچ کدوممون نرسه ...

اون وقت تو موجود خاکی اگه یه روز یکی از این دارایی‌هایی رو که داری ازت بگیرن زمین و زمان رو به فحش و بد و بیراه می‌گیری؟
چی خیال کردی؟

پشت قبالت که ننوشتن. نه عزیز خیال کردی!

اینا همه لطفه، همه نعمته که جنا‌ب‌عالی به‌حساب حق و حقوق خودت می‌ذاری
تا اونجاکه اگه صاحبش بخواد می‌تونه همه رو آنی ازت پس بگیره.
پروردگاری که هر چی داریم از ید قدرت اوست ...

اینو بدون اگه یه روزی فهمیدی قیمت یه لیتر بارون چنده؟
قیمت یه ساعت روشنایی خورشید چنده؟
چقدر باید بابت مکالمه روزانه‌مون با خدا پول بدیم؟

یا اینکه چقدر بدیم تا نفسمون رو، بی‌منت با طراوت طبیعت زیباش تازه کنیم اون وقت می‌فهمی که چرا داری تو این دنیا زندگی مي‌کنی!

 

 

قدر خودت رو بدون و لطف دوستان و اطرافیانت رو هم دست کم نگیر

به زندگیت ایمان داشته باش تا بشه تموم قشنگیهای دنیا مال تـــو

  
 
مهربانی یعنی فرستادن یک نامه به  یک دوست

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 11:5  توسط رهرو راه حسین ان شا الله  | 

محبت

محبت ره به دل دادن صفای سینه می خواهد

 به یاد یكدیگر بودن دل بی كینه می خواهد

 اگر دورم زدیدارت دلیل بی وفایی نیست

وفا آن است كه نامت را همیشه بر زبان دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 11:12  توسط رهرو راه حسین ان شا الله  | 

به راستی اینان کیستند؟!

کربلا

گویی چشمانم سرخی خویش را از غروبی که مقدم شد بر این شب ها وام گرفته است. و هر چه بر دیدگانم ملتمسم که برای اندکی آرام گیرد گویی گوشی از برای خواهشم ندارند. هر چه از ساعات اولیه شب می گذرد صدایی برایم انعکاسی شدیدتر پیدا می کند. صدایی که تازگیش برایم آشنا است. خوب گوش می کنم صدا، صدای قدم های کاروانیان است، کاروانی که در دل شب با صدای خویش مرا به عمق درد و غربت راهی می کند. این کاروان از منزلی حرکت می کند که افقش به خون نشست وآسمانش به کبودی ظلمی بزرگ رنگ آمیزی شد. از سرزمینی راهی شده است که تشنگانش را آب از دم تیغ دادند و طفلانش را به نوازش سه شعبه کینه و ظلمت آرام می کنند. کاروان آرام، آرام می رود و صدای زنگ اشتران در دل صحرا می پیچد و پژواک آن طول تاریخ را می پیماید. آنان که کاروان را در تاریکی شب می برند ، آنانکه بر چوبه های نیزه، خورشید حمل می کنند در شب ظلمانی خویش به دنبال کدام کوره راهند؟

 

کاروانِ بی سر و بی سرپرست                                            غُل به گردن، خشکْ لب، تاول به دست

کاروان از بس که آتش دیده بود                                            اشک در چشمانشان خشکیده بود

 

بار الها، این مسافران غریب، چقدر آشنایند . گویی سالهای سال است که با حضورشان زنده ام و اینان نام از برایشان لفظی است و فضیلت شان ، آرامشی به طول ساعات زندگی.

کودکان این کاروان، بزرگترین معلمان تاریخ اند و زنان آن استادان صبر و عزت.

اینان وارثان کربلایند، چراکه کربلا در کربلا پایان نیافت؛ در دشت طَف شعله کشید و در کوفه و شام، در میان هیاهوی مردم و صاعقه کلامِ زنی علی تبار، زنی علی وار، آتش به خرمن ظلم افکند. اکنون از کوفه تا شام و از شام تا هر شامی دیگر، صلای آن زن علی وار، طلیعه صبح است و دشنه ای بر قلب سیاه ستم و جنایت

فرزندانِ پیامبر بزرگ، مجروح و خسته، امّا بر جای ایستاده، عزمی جزم کردند برای خلقِ حماسه ای دیگر. زینب علیهاالسلام به پلکان دارالخلافه ای می اندیشد که زیرِ گام هایش لرزید و فریادِ فرو خفته اش را تیزتر کرد؛ آن چنان که خطبه آتشینِ او، کربلا را به گوشِ نه فقط شام، به تمامیِ تاریخ برساند ... و زین العابدین علیه السلام آن گونه که در تب می سوزد، به مناجات هایی می اندیشد که خواهد خواند و چراغی خواهد افروخت بر دروازه آینده که تا همیشه خواهد درخشید ...

 

به راستی اینان کیستند؟!

آری! اینان وارثان کربلایند، چراکه کربلا در کربلا پایان نیافت؛ در دشت طَف شعله کشید و در کوفه و شام، در میان هیاهوی مردم و صاعقه کلامِ زنی علی تبار، زنی علی وار، آتش به خرمن ظلم افکند. اکنون از کوفه تا شام و از شام تا هر شامی دیگر، صلای آن زن علی وار، طلیعه صبح است و دشنه ای بر قلب سیاه ستم و جنایت. این کاروان، کاروان تبلیغ دین است؛ دینی که به ستم و نخوت و اشرافیت و تبعیض، و به استعمار و استثمار، «نه» می گوید. کاروانی که اسیرانش آزادترین آزاده گانند؛ زنجیریانش پای در رکابِ عشق دارند، دخترانش به مردان همیشه روزگار، درس مردانگی و شجاعت می دهند و کودکانش، وجاهت کفر را به تمسخر می گیرند و حیثیت ظلم را یکسره بر باد می دهند.

ای عجب از این کاروان که تاریخ را مبهوت کرده است!

از عظمت خورشیدی که بر سر نیزه دارد ...

ای عجب ...!

چشمانم را التماس می کنم ، سحر نزدیک است ، اما دیگر فلق رنگ باخته و از برای سرکشیدن از پس کوههای بلند مظلومیت، توانی ندارد.خدا یا ! خداوندا! صبح فرا می رسد، اما مظلومیت تا انتهای تاریخ ادامه دارد.

 

بخش تاریخ و سیره معصومین تبیان

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 18:59  توسط رهرو راه حسین ان شا الله  | 

در اربعین چه گذشت؟

اربعین


مشهورترین واقعه ای که به مناسبت چهلمین روز شهادت شهدای کربلا بازگو می شود جریان رسیدن کاروان اهل بیت علیهم السلام به کربلا و هم زمانی این ماجرا با حضور جابر بن عبدالله انصاری در کربلا و زیارت قبر شریف امام حسین علیه السلام توسط او.

هر چند برخی از صاحب نظران این وقایع را بعید دانسته و منکر آن شده اند اما تحقیقات انجام شده نشان می دهد که این بعید دانستن ها و انکار ها صحیح نیست و دلیل قابل قبولی برای رد این دو واقعه وجود ندارد.(1) 

آنچه در ادامه می آید گزارش هایی از این دو واقعه در منابع موجود است:

مصباح الزائر به نقل از عطا می نویسد: روز بیستم صفر با جابر بن عبد اللّه بودم  هنگامى كه به غاضریّه رسیدیم در جوى آن جا غسل كرد و پیراهن پاكیزه اى را كه همراه داشت  پوشید. سپس به من گفت: اى عطا ! آیا عطرى به همراه دارى؟

گفتم: سُعد (مادّه اى خوش بو كننده) دارم.

او از آن به سر و بقیّه بدنش مالید. سپس با پای برهنه رفت تا نزد سرِ امام حسین علیه السلام ایستاد و سه تكبیر گفت و بیهوش، بر زمین افتاد و هنگامى كه به هوش آمد، شنیدم كه مى گوید: سلام بر شما، اى خاندان خدا .. (2)

بشارة المصطفى به نقل از عطیّه عوفى(3) می نویسد: همراه جابر بن عبد اللّه انصارى، براى زیارت قبر حسین بن على بن ابى طالب علیه السلام حركت كردیم. هنگامى كه به كربلا رسیدیم، جابر به كرانه فرات، نزدیك شد و غسل كرد و پیراهن و ردایى به تن كرد و كیسه عطرى را گشود و آن را بر بدنش پاشید و هیچ گامى برنداشت، جز آن كه ذكر خداى متعال گفت، تا این كه به قبر، نزدیك شد و [به من ]گفت: دست مرا بر قبر بگذار.

چون دست او را بر قبر گذاشتم، بیهوش، بر روى قبر افتاد. كمی آب بر او پاشیدم و هنگامى كه به هوش آمد، سه بار گفت: اى حسین!

با دوستدار محمّد و خاندان محمّد، رفاقت كن، كه اگر یك گامش از فراوانىِ گناهش بلغزد ، گام دیگرش به محبّت آنان استوار مى مانَد؛ چرا كه دوستدار آنان، به بهشت باز مى گردد و دشمن آنان ، به سوى آتش [دوزخ ]مى رود

آن گاه گفت : دوست ، پاسخ دوست را نمى دهد؟!

سپس گفت: چگونه پاسخ دهى، در حالى كه خون رگ هایت را بر میان شانه ها و پشتت ریختند و میان سر و پیكرت ، جدایى انداختند؟! گواهى مى دهم كه تو، فرزند خاتم پیامبران و فرزند سَرور مؤمنان و فرزند هم پیمان تقوا و چكیده هدایت و پنجمین فرد از اصحاب كسایى و فرزند سالار نقیبان و فرزند فاطمه ، سَرور زنانى ؟! و چگونه چنین نباشى ، در حالى كه از دست سَرور پیامبران، غذا خورده اى و در دامان تقواپیشگان ، پرورش یافته اى و از سینه ایمان، شیر نوشیده اى و با اسلام، تو را از شیر گرفته اند.

پاك زیستى و پاك رفتى؛ امّا دل هاى مؤمنان، در فراق تو خوش نیست، بى آن كه در این، تردیدى رود كه همه اینها به خیرِ تو بود. سلام و رضوان خدا بر تو باد! و گواهى مى دهم كه تو بر همان روشى رفتى كه برادرت یحیى بن زكریّا رفت .

آن گاه جابر، دیده خود را گِرد قبر چرخاند و گفت: سلام بر شما، اى روح هایى كه گرداگردِ حسین ، فرود آمده ، همراهش شُدید! گواهى مى دهم كه نماز را به پا داشتید و زكات دادید و به نیكى فرمان دادید و از زشتى ، باز داشتید و با مُلحدان جنگیدید و خدا را پرستیدید تا به شهادت رسیدید. سوگند به آن كه محمّد را به حق برانگیخت، در آنچه به آن در آمدید  با شما شریك هستیم.

به جابر گفتم: اى جابر! چگونه [با آنان شریك باشیم]، با آن كه ما نه به درّه اى فرود آمدیم و نه از كوهى بالا رفتیم و نه شمشیرى زدیم، در حالى كه اینان، سرهایشان از پیكر، جدا شد و فرزندانشان یتیم و زنانشان بیوه شدند؟!

جابر گفت: اى عطیّه! شنیدم كه حبیبم پیامبر خدا صلى الله علیه و آله مى فرماید : «هر كس گروهى را دوست داشته باشد، با آنان محشور مى شود، و هر كس كارِ كسانى را دوست داشته باشد ، در كارشان شریك مى شود»، و سوگند به آن كه محمّد را به حق به پیامبرى بر انگیخت، نیّت من و همراهانم، همان است كه حسین علیه السلام و یارانش بر آن رفته اند. مرا به سوى خانه هاى كوفه ببر .

چون دست او را بر قبر گذاشتم، بیهوش، بر روى قبر افتاد. كمی آب بر او پاشیدم و هنگامى كه به هوش آمد، سه بار گفت: اى حسین! آن گاه گفت: دوست، پاسخ دوست را نمى دهد؟! سپس گفت: چگونه پاسخ دهى، در حالى كه خون رگ هایت را بر میان شانه ها و پشتت ریختند و میان سر و پیكرت، جدایى انداختند؟!

هنگامى كه بخشى از راه را رفتیم ، گفت: اى عطیّه ! آیا سفارشى به تو بكنم ، كه دیگر گمان ندارم پس از این سفر، تو را ببینم  دوستدار خاندان محمّد را، تا زمانى كه آنان را دوست مى دارد، دوست بدار و دشمن خاندان محمّد را، تا زمانى كه با آنان دشمن است، دشمن بدار، هر چند روزه گیر و شب زنده دار باشد، و با دوستدار محمّد و خاندان محمّد، رفاقت كن، كه اگر یك گامش از فراوانىِ گناهش بلغزد، گام دیگرش به محبّت آنان استوار مى مانَد؛ چرا كه دوستدار آنان، به بهشت باز مى گردد و دشمن آنان، به سوى آتش [دوزخ ]مى رود.(4)

مسارّ الشیعة می نویسد: در روز بیستم ماه صفر، بازگشت اهل حرمِ سَرور و مولایمان ابا عبد اللّه الحسین علیه السلام از شام به شهر پیامبر صلى الله علیه و آله است و آن، همان روزى است كه جابر بن عبد اللّه بن حِزام انصارى، صحابى پیامبر خدا صلى الله علیه و آله ـ كه خداى متعال از او خشنود باد ـ براى زیارت قبر ابا عبد اللّه علیه السلام از مدینه به كربلا آمد. او نخستین زائر امام حسین علیه السلام از میان مردم (یعنى از غیر خانواده ایشان) است .(5)

كفعمى در کتاب المصباح می نویسد: زیارت اربعین (چهلم) را به این خاطر چنین نامیدند كه زمان آن، روز بیستم ماه صفر است كه چهل روز از كشته شدن امام حسین علیه السلام مى گذرد و همان، روز ورود جابر بن عبد اللّه انصارى، صحابى پیامبر صلى الله علیه و آله ، از مدینه به كربلا براى زیارت قبر امام حسین علیه السلام است . او نخستین زائر امام حسین علیه السلام از میان مردم است. . . و در این روز، بازگشت اهل بیتِ امام حسین علیه السلام از شام به مدینه نیز اتفاق افتاده است .(6)

 

پی نوشت ها:

1. علاقه مندان می توانند به مقالاتی از این قلم و نیز دانش نامه امام حسین علیه السلام ج هشتم مراجعه کنند. در صفحه 401 آن کتاب پس از بررسی نظرات موافقان و مخالفان آمده است: بعید شمردن یا انكار بازگشت اهل بیتِ سیّد الشهدا به كربلا، به گونه اى كه محدّث نورى ، شیخ عبّاس قمى و استاد مطهّرى گفته اند ، صحیح به نظر نمى رسد.

2. مصباح الزائر: ص 286

3. ابو الحسن عطیّة بن سعد بن جُناده عوفى جدلى قیسى كوفى. امیر مؤمنان علیه السلام ، نام او را انتخاب كرد و در باره اش فرمود: «این ، عطیّه (هدیه) خداست». وى از تابعیان مشهور است و شیخ طوسى ، او را در زمره اصحاب امام على علیه السلام و امام باقر علیه السلام بر شمرده است و بَرقى، او را از اصحاب امام باقر علیه السلام و امام صادق علیه السلام دانسته است .

او مورد اعتماد و كثیر الحدیث است. وى همراه ابن اشعث ، علیه حَجّاج، قیام كرد و حَجّاج، به دلیل خوددارى وى از دشنامگویى به امام على علیه السلام، دستور داد چهارصد ضربه شلّاق به وى زدند و سر و ریشش را تراشیدند. او سپس به فارس پناه بُرد و در باقى مانده دوران حكومت حَجّاج، در خراسان، سُكنا گزید و زمانى كه عمر بن هُبَیره، حاكم عراق شد، به كوفه باز گشت.

او به سال 111 ق (بنا بر قول مشهور) و یا 127 ق (بنا بر قولى دیگر، كه ظاهرا به قرینه روایت كردنش از امام صادق علیه السلام، همین تاریخ، درست است)، در همان كوفه در گذشت. دانش نامه امام حسین علیه السلام ج8 ص358 (پاورقی)

4. بشارة المصطفى: ص 74، الحدائق الوردیّة: ج 1 ص 129

5. مسارّ الشیعة: ص 46، مصباح المتهجّد: ص 787

6. المصباح للكفعمی: ص 648

امید پیشگر

بخش تاریخ و سیره معصومین تبیان

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 18:58  توسط رهرو راه حسین ان شا الله  | 

راز بین شما و حضرت معصومه (علیهاالسلام)چیست؟

كراماتی كه خود دیده‌اید، بازگو كنید

حرم حضرت معصومه علیهاالسلام

ما جرعه‌نوش قطره آبی ز كوثریم                                 از امت رسول و محبان حیدریم

مدح و ثنای آل محمد شعار ماست                               ما ریزه‌خوار دختر موسی بن جعفریم

 

- زن فلجی را از کاشان به منظور شفا گرفتن از حضرت معصومه (علیهاالسلام) به حرم خانم آورده بودند. نیمه‌های شب بود كه خادمان با صدای فریاد زن به سویش آمدند، دیدن که زن روی پاهایش ایستاده و راه می‌رود و می‌گوید بی‌بی‌ شفایم داد.

 

- دخترک بعد از این که فهمید باید چشمش عمل شود خیلی بی‌تابی می‌کرد، چون خیلی ترسیده بود. به پدرش گفت مرا به حرم حضرت معصومه ببرید شفایم را از خانم می‌گیرم. پدر او را به حرم برد. دخترک به طرف ضریح مقدس دوید با گریه و ناله، چشمانش را به ضریح می‌مالید و به خانم می‌گفت که از عمل می‌ترسد، نکند چشمانم کور شود. و همین طور ناله می‌کرد و از خانم شفایش را درخواست می‌کرد. با اصرار پدر از حرم خارج شده و به صحن آمد ناگهان پدر نگاهش به چشم دخترک افتاد. وای خدای من از لکه سفید در چشم خبری نیست. بله دخترک شفا گرفته بود.

 

- عنایات حضرت فاطمه معصومه (علیهاالسلام) منحصر به جنبه مادی و اقتصادی و ظواهر زندگی نبوده و در این محدوده خلاصه نمی‌شود بلکه آنان که تشنه مقامات معنوی و طالب علم‌اند و به دنبال حل مشکلات علمی، گام برمی‌دارند؛ با استمداد از انفاس قدسیه ایشان و در پرتو توسل به ذیل عنایت آن مکرمه، حجاب‌های علمی را کنار زده و حاجاتشان روا شده است.

ملاصدرا یکی از آنان است که هرگاه دچار مشکل علمی می‌شد رهسپار حرم یار شده و از وجود مقدس خانم مدد جسته و با جواب باز می‌گشت.

 

- سیدی از شدت فقر و بالا رفتن بدهکاریش به مغازه‌‌دار محله دیگر روی این را نداشت به درون محل برود. روزی از شدت ناراحتی با خود گفت به حرم عمه‌ام حضرت معصومه (علیهاالسلام) می‌روم و درد دلم را به ایشان می‌گویم که چه باید بکنم.

مرد می‌گوید: با عصانیت وارد صحن شدم ناگهان خانمی با پوشش کامل به سمت من آمد و پاکت نامه‌ای به دستم داد و گفت آقا سید این مال شماست. من که عجله رفتن به سمت ضریح مطهر را داشتم به پاکت توجه‌ای نکردم کمی جلوتر توجه‌ام به پاکت جلب شد. در آن را گشودم دو هزار تومان پول در آن بود. دنبال زن گشتم نیافتمش. دریافتم که هدیه‌ای از جانب حضرت فاطمه معصومه (علیهاالسلام) دریافت کرده و سخت از نحوه سخن گفتنم با خانم شرمسار شدم.

 

از اینگونه عنایات و کرامات از سوی حضرت فاطمه معصومه (علیهاالسلام) کم نیست و چه بسیارند کسانی که در هنگام غم و درد و اندوه به حرم مطهر خانم پناهنده شده و دست توسل را به بارگاه ملکوتی ایشان بلند کرده و طلب استشفاء و رفع درد و نیاز خود می‌کنند.

چه بسیارند افرادی که با دلی سرشار از امید و توکل به خداوند در حریمش عرض حاجت می‌کنند و امید اجابت دارند. چرا که حضرت را کریمه اهل بیت می‌خوانند.

و چه بسیارند کسانی که حاجت خود را از کریمه اهل بیت گرفته‌اند و جایی نقل نکرده‌اند.

در این فضا امکانی فراهم شده است، تا شما دوستان که دلتان به پنجره‌های ضریح مطهر حضرت معصومه (علیها‌السلام) گره خورده و عاشق وجود مطهر ایشان هستید دیده‌های خود و یا نزدیکانتان را از کرامات کریمه اهل بیت حضرت فاطمه معصومه (علیهاالسلام) را به رشته تحریر در آورده و در قسمت نظرات مطلب، ثبت نمایید تا دیگران نیز از کرامات حضرت مطلع شده و بدین‌ وسیله از معرفت حضرتش بهره‌ی بیشتری ببرند.

 

 مشتاقانه منتظر نقل دیده‌های شما 

 گروه دین و اندیشه تبیان- مهری هدهدی

منبع:

كرامات نقل شده برگرفته از كتاب حضرت معصومه (سلام‌الله علیها) چشمه جوشان کوثر، با تلخیص .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 19:54  توسط رهرو راه حسین ان شا الله  | 

یاد مرگ دل را از زنگار دنیا پاک می کند

سلام بر حسین ویاران وفادارش

امروز مادربزرگم رو به خاک سپردیم چقدر دلم گرفته یاد همه خاطراتی که باهاش داشتیم می افتم

خدایا دنیایی که آخرش اینه به ژر کاهی هم نمی ارزه

  خدایا مرگ رو برام شیرین کن

  شهادت در راهت قرار بده

 کمک کن به دنیا نچسبم

خدایا متشکرم به خاطر نعمتهات

 

از رسول اكرم سوال نمودند كداميك از مؤمنين با كياست تر و با فراست ترند؟ حضرت فرمودند : آن كسي كه بيشتر ياد مرگ كند و خود را براي آن بهتر مستعد و آماده سازد.
از نعمت هاي بزرگ الهي كه خداوند منان آن را به انسان ارزاني داشته ، به ياد مرگ بودن و تفكر درباره آن است كه موجب بيداري دل و نزديك شدن به حضرت حق جل جلاله مي گردد ، تفكر انسان را از غفلت ها وبي توجهي ها باز مي دارد .
خداوند متعال انسان را خلق كرد و از روح خويش در او دميد و بار سنگين خليفته اللهي را بر دوشش نهاد ، يعني قوه تفكر و تعقل بر او عنايت فرمود و از ميان موجودات و مخلوقات او را برگزيد ، كه اين انتخاب ، جايگاه رفيع و بلند انسان را پيش انسان را پيش خالق سبحان آشكار مي سازد .
خداوند در قرآن كريم به خلقت انسان اشاره ميكند و بار سنگيني كه بر دوش وي نهاده متذكر مي شود ، سپس بازگشت انسان به سوي خداي تبارك و تعالي را ياد آوري نموده و مي فرمايد و اليه ترجعون .
پس بهتر است هرگز از ياد مرگ غافل نشويم .
اقسام مرگ نسبت به ياد مرگ :
1) غوطه وران در لذت :
كساني كه در لذت غوطه ور شده ، در خدمت شهوات خويش قرار دارند و چنين كساني اگر اتفاقا به ياد مرگ افتند بر دنياي خويش تاسف خورده مرگ را مي كنند و از آن مي گريزند . ولي غافلند كه خداي تعالي مي فرمايد :
هر كجا باشيد مرگ شما را فرا مي گيرد اگر چه در كاخ هاي بسيار محكم .
2) توابين
توبه كنندگاني كه بسيار از مرگ ياد مي كنند تا خوف و وحشت در قلوبشان بر انگيخته شود وبه توبه كامل نائل آيند ، و چه بسا از مرگ ناخشنودند زيرا هراس آن دارند كه قبل از توبه كامل و تهيه توشه آنان را در يابد ... اينان به كسي مي مانند كه در ديداردوست تاخير مي كند زيرا درصدد تحصيل آمادگي بيشتري است كه درس را چنان برقرار كند كه او را خوش آيد . چنين شخصي از ديدار دوست ناخرسند نيست و علامتش اين است كه هميشه براي مرگ آماده اند .
3) عارفان :
عارفاني كه فراوان از مرگ ياد ميكنند ، كه مرگ موعد ديدار دوست است . و دوست وعده ديدار دوست را فراموش نمي كند ، اينان حيات را جز براي توشه برداشتن از اعمال نيك و اصلاح اخلاق نمي خواهند .
4) واگذاركنندگان :
واگذاركنندگان كه بالاترين درجه را حائز مي باشند – آنان كساني هستند كه امر خويش را به خدا واگذار كرده اند و براي خود هيچ انتخاب نمي كنند ، نه مرگ و نه زندگي و محبوب ترين چيز نزد ايشان آن است كه مولايشان برگزينند.
 
منبع: http://sarayebaghi.blogfa.com/post-3.aspx
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 19:51  توسط رهرو راه حسین ان شا الله  | 

برای سلامتی آقا امام زمان صلوات

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 19:5  توسط رهرو راه حسین ان شا الله  | 

حاج بخشی هنگام شنیدن شهادت پسرش شکلات پخش می‌کر

اباصلت بیات روایت می‌کند: حاج ذبیح‌الله وقتی داشت میان رزمنده‌ها شکلات پخش می‌کرد، خبر شهادت فرزندش را شنید اما بدون اینکه تغییری در رفتار و چهر‌ه‌اش پیدا شود، گفت «عیب ندارد، اینها همه پسران من هستند».

به گزارش فارس «توانا»، حاج «ذبیح‌‌الله بخشی» از دوران کودکی زندگی پرماجرایی داشت. پیوستن به آیت‌الله کاشانی و گروه نواب صفوی در کودتای آمریکایی ۲۸ مرداد، مبارزه با رژیم طاغوت و حضورش در هشت سال دفاع مقدس و قربانی شدن فرزندانش در راه اسلام روایتی است از پرباری زندگی این پیرجبهه‌ها.

«اباصلت بیات» از عکاسان دفاع مقدس است که هزاران عکس از آن روزهای پر خاطره به یادگار گذاشته است، در آلبوم خاطراتش، تصویری از حاج بخشی دارد که در آن حاج ذبیح‌الله با شور و اشتیاق زاید الوصفی در میان حلقه‌ای از رزمندگان نشسته و در حال تقسیم شکلات در میان آنهاست.

اباصلت بیات این عکس را اینگونه روایت می‌کند: حاجی بخشی یک خودروی تویوتا داشت که گاهی ما را به خط مقدم می‌برد. او به قدری رزمنده‌ها را دوست داشت که هرجا می‌رفت، تمام رزمنده‌ها به استقبالش می‌رفتند و حاجی نیز با آنها شوخی می‌کرد و روحیه می‌داد.

در منطقه عملیاتی «کربلای۱۰» در پنجوین عراق، حاجی بخشی در حال شکلات ‌دادن به رزمندگان بود؛ همان لحظه به ایشان خبر شهادت پسرش را دادند؛ حاجی بخشی بدون اینکه دستش بلرزد یا تغییری در رفتار و چهره‌اش دیده شود، گفت «عیب ندارد، اینها همه پسران من هستند».

بعد از اینکه کار حاجی بخشی تمام شد، با حاجی همراه شدم تا پیکر فرزندش را از خط مقدم برگردانیم؛ فکر کنم علی فرزند کوچکشان به شهادت رسیده بود.
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 19:58  توسط رهرو راه حسین ان شا الله  | 

اگر بهانه‌ام را گرفتند برایشان روضه حضرت زینب بخوان

شهید سید محمد حسین جانبازی سال 65 بعد از آزادی مهران در منطقه فکه شهید شد و پیکرش با عده‌ای دیگر از شهدا در سال 72 پیدا شد و سال 74 خانواده از شهادتش مطلع شدند. همسر این شهید گرانقدر دربارهِ آشنایی و ازدواجشان می‌گوید:
با هم خویشاوند و همسایه بودیم، از کوچکی اسم ما روی هم بود تا اینکه در سال 60 با هم ازدواج کردیم. ایشان معلم بودند و کلاً یک سال و نیم با هم زندگی کردیم.
حق ماموریتش را خانه نمی‌آورد، با پولش لباس می‌خرید و به مناطق جنگی مثل خرمشهر و .. می‌برد، منزل کسانی که خودش مد‌نظرش بود.
حقوق ما آن زمان حدود 2000 تومان بود با اینکه کم بود اما خیلی برکت داشت، با همین پول کم خیلی کارها می‌کرد که ما بعدها متوجه شدیم.
همیشه می‌گفت هر وقت بچه‌ها بهانه من را گرفتند برایشان روضه حضرت زینب و رقیه (س) بخوان.
یک شب وقتی دخترم در اصفهان دانشجو بود زنگ زد و گفت که خیلی دلم گرفته، پشت تلفن زد زیر گریه. روز بعد زنگ زد و گفت: دیشب خواب بابا رو دیدم، خواب دیدم ولی انگار خواب نبود، واقعیت بود. اومد توی اتاقم دست کشید به موهام و بوسیدم گفت: چیه بابا؟ گفتم: فقط می‌خواستم ببینمتون. مامان! من بابامو دیدم، خیلی خوشحال بود.
بعدها خودم یک شب خواب دیدم در قایقی که با پارو هدایت می‌شد، نشسته‌ام، شهید محمدحسین آمد کنارم نشست، لباسی پوشیده بود که خیلی به ایشان می‌آمد؛ دست یک نفر را گرفت و گفت: پسرتو تحویل بگیر، گفتم: من که پسری ندارم! بعد از 5 سال همان پسری را که در خواب دیدم با همان لباس، به خواستگاری دخترم آمد در واقع این خواستگار را خودش فرستاده بود.
ذکر یاحسین (ع) و یا زهرا (س) را حتی موقع خوابیدن و غذا خوردن فراموش نمی‌کرد. همیشه با وضو بود و موقع خوابیدن و غذا خوردن می‌پرسید: وضو دارید؟ اگر ندارید بروید وضو بگیرید. نماز جماعتش ترک نمی‌شد، همیشه لباس ساده می‌پوشید و اهل شوخی بود.
به عنوان حرف آخر می‌گویم خون شهدا نباید هیچگاه کمرنگ شود و تنها عشق به ولایت است که زندگی را محکمتر می‌کند، وقتی معامله‌ای با خدا می‌کنی باید پای آن بایستی.

فراوری شده از: سایت کانون شهدای رهپویان وصال

نعیمه بخشی

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 12:41  توسط رهرو راه حسین ان شا الله  | 

دست چپم را نذر ابوالفضل كردم

هميشه دست راستش به سينه بود. مثل كسي كه به آدم بزرگواري عرض ارادت مي كند. آن روز هم، همين حالت را داشت. رو كردم به او و گفتم:

 - آقا مهدي با كي داري حرف مي زني ؟

 - لبخندي زد و گفت: م هدي نه، مهدي.

 - گفتم: هر دويش يكيه، فرقي نمي كنه. سري تكان داد:

 - نه ، م هدي با مهدي خيلي فرق داره.

 - خنديدم: عجب، خوب آقا مهدي، تا كي مي خواي دست به سينه باشي؟ اين عادت را ترك كن.

 - به رو به رو اشاره اي كرد: دامن افق، چقدر قشنگه.

مي دانستم دارد مسير حرف هايمان را عوض مي كند به همين جهت خنديدم :

 - داداش من! زود شاعر شدي! آقا مهدي! اون هم در 14 سالگي.

راستش نمي خواستم بيش از اين اذيتش كنم، پيش خودم گفتم شايد اين عادتي برايش شده يا يك حالت خاصي در او پيدا مي شود ، البته توي خانه اصلاً چنين عادتي نداشت. مسير حرفم را عوض كردم.

 - دلت براي خونه تنگ نشده؟

 - چرا؟ خيلي هم تنگ شده، بخصوص براي مادر.

 - پس چرا نميري سري به خونه بزني.

 - ميرم. بذار جنگ تموم بشه.

 - خب، اومديم و جنگ به اين زودي ها تموم نشد.

 كمي فكر كرد و بعد سرش را خاراند.

 - يعني تا هميشه اين جنگ ادامه داره.

 - خوب، ممكنه داشته باشه.

 - من هم تا هميشه اين جا مي مونم.

خنديدم :

 - عجب دل و جرأتي، خدا حفظت كنه، ولي اين رسمش نيست. من برادر بزرگترت هستم. مي دونم مادر چقدر دلتنگ توئه. بايد بري پيشش.

 - مي دوني محمد آقا! روزي كه به جبهه اومدم تازه خودم رو شناختم و چيزهايي اين جا ديدم و مي بينم كه فكر نمي كنم هيچ كجاي دنيا پيدا بشه.

 - تو كه توي خونه اين عادت رو نداشتي.

 - من هميشه احساس مي كنم آقا پيش رويم است. به همين جهت دست راستم رو براي احترام روي سينه دارم. دست چپم رو نذر ابوالفضل كردم و تا پاي رفتن دارم، توي جبهه مي مونم.

ديگر چيزي نگفتم و از او جدا شدم و او را به حال خودش رها كردم. اخلاق و رفتار او در خانه و جبهه زمين تا آسمان فرق كرده بود. با اين حال توي خونه بازيگوشي زيادي داشت. در كنارش جسارت و شجاعت فراواني هم از خود نشان مي داد. اصلاً خود من در خانه، از اين ويژگي او تعجب مي كردم. از روزي كه به جبهه آمده بود، حالاتي در او نمايان شد كه من هرگز قبلاً نديده بودم.

آقاي خاكي نگاهي مظلومانه و اندوهگين به من انداخت و در حالي كه توي چشمش اشك مي جوشيد گفت: راستش خيلي مردانه با دشمن جنگيد، آن قدر كه فشنگ و مهماتش تموم شد. برايش يه نارنجك پرتاب كردم و گفتم آقا مهدي بگير و اونو طرف دشمن پرتاب كن. اون هم با همان كتف و شونه زخمي اش نارنجك رو به طرف دشمن پرتاب كرد اما ناگهان گلوله ي توپ زمين و آسمان را يكي كرد و ديگر مهدي را نديدم. ما هم بر اثر بارش شديد گلوله هاي دشمن مجبور شديم كمي عقب بكشيم.

آقاي خاكي ديگر طاقت نياورد و گريه اش شديدتر شد. بغضم تركيد و به گوشه اي پناه بردم. ياد مادر افتادم كه با شنيدن خبر شهادت مهدي چه خواهد كرد.

بعد از دو سال جنازه اش را آوردند. با ديدن جنازه اش آن چنان دچار شگفت شده بودم كه فقط زير لب گفتم: الله اكبر، لا اله الا الله.

دست راست مهدي روي سينه اش بود، دست چپ و دو پايش هم قطع شده بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 10:4  توسط رهرو راه حسین ان شا الله  | 

خدايا من به درگاه تو شرمنده‌ام ...

 
از اين كه حسد بردم.

از اين كه تظاهر به دانستن مطلبي كردم كه اصلاً نمي‌دانستم.


از اين كه زيبايي قلمم را به رخ ديگران كشيدم.


از اين كه در غذا خوردن به ياد فقيران نبودم.


از اين كه مالي را كه به تو تعلّق داشت، از آن خود پنداشتم.

از اين كه مرگ را فراموش كردم.


اي اين كه در راهت سستي و تنبلي كردم.


از اين كه براي دوستم آروزي كفر كردم كه ايمانم بيشتر نمايان شود.


از اين كه در سطح پايين‌ترين مردم زندگي نكردم.


از اين كه منتظر بودم تا ديگران به من سلام كنند.


از اين كه امامم را نشناختم و محبّت او را در دل نداشتم. پس اگر اكنون

بميرم، به مرگ جاهليّت مرده‌ام


از اين كه چشمم گاه به ناپاكي آلوده شد.


از اين كه ايمانم به بنده‌ات بيشتر از ايمانم به تو بود.


از اين كه منتظر تعريف و تمجيد ديگران بودم و غافل از اين كه تو بهتر از

ديگران مي‌نويسي و با حافظه‌تري.

خدايا بابت همه آن چه گفتم و همه آن چه تو آگاه‌تري، باز هم شرمنده‌ام.

 


+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1390ساعت 19:12  توسط رهرو راه حسین ان شا الله  | 

گفتنی است این عالم جلیل القدر در تاریخ ۱۲ شوال سال ۱۳۴۸ هـجری قمری در شهر کربلا متولد و در ۱۵ جمادی الثانی سال ۱۴۱۵ هجری قمری در شهر مقدس قم درگذشت. او وصیت کرده بود که در زادگاهش دفن شود اما با توجه به اینکه در آن زمان رژیم بعث سابق عراق حکومت می کرد و انتقال جسد به عراق غیر ممکن بود، پیکر وی به صورت امانت در حسینیه ای در شهر قم به خاک سپرده شد.

یک روحانی پس از 17 سال، سالم از قبر خارج شد! (عکس) - www.taknaz.ir
نکته جالب توجه و بسیار مهم این بوده که پس از مدت ۱۷ سال از درگذشت آن عالم ربانی که از سخنرانان و پیرغلامان أبا عبدالله الحسین (ع) بود، در طول این مدت جسد آن مرحوم و نیز کفن وی کاملا سالم مانده و گویا تنها چند ساعت از خاکسپاری وی گذشته است.

بر همین اساس حضرت آیت الله سید “صادق شیرازی” از مراجع تقلید قم بر بالین پیکر وی حاضر شد و گفت: این مسأله، نتیجه محاسبه روزانه نفس است و جا دارد از این امر عبرت بگیریم و در راه خدا و ائمه اطهار (ع) قرار گرفته، تا در دنیا و آخرت جاودانه بمانیم.

قابل ذکر است پیکر این عالم ربانی روز پنج شنبه ۸ جمادی الثانی ۱۴۳۲ هجری قمری برابر با ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۰ در شهر کربلای معلا تشییع و در مقبره خاندان آیت الله العظمی شیرازی در حرم مطهر حضرت أباعبدالله الحسین (ع) دفن خواهد شد.

در پایان گفتنی است آیت الله سید “محمد کاظم قزوینی” داماد مرحوم آیت الله العظمی سید “میرزا مهدی شیرازی” از مراجع تقلید قرن گذشته عراق بوده است. آیت الله قزوینی زمان حیات خود کتاب “موسوعه الامام صادق(ع) و کتاب “من المهد الی اللحد” را تألیف کرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 11:56  توسط رهرو راه حسین ان شا الله  |